![]() |
![]() |
|
|
خداجون خسته ام. ترخدا. جون خودت دیگه دست از سرمون برداز. من دیگه نمی کشم. تا اینجاشو اومدم ولی دیگه شرمنده. دیگه نمی تونم. من دلم نمی خواد شکستم رو قبول کنم. ولی دیگه بخدا طاقت مبارزه ندارم. حالا من کورم تو که به قول همه بینایی پس می بینی که من چه جوری دارم دست و پا می زنم. امشب حال کردی دیدی چه جوری به زچه موره افتاده بودم. کاشکی این یک ذره اعتقاد رو هم نداشتم اونوقت حداقل خیال جفتمون راحت می شد. نمی دونم شاید آدمایی که تو دوستشون داری یک جور دیگه هستند. نمی دونم . هر چی هست خوش به حالشون. اگه اینجور پیش بره خیلی زودتر از اون چیزی که خودم فکر می کردم تسلیم می شم و شکستم رو تمام و کمال قبول می کنم. ولی باز از اون یک دره قدرتی که مونده میخوام استفاده کنم. تا امروز یاد ندارم که زمین خورده باشم و پا نشده باشم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 21:55 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|