![]() |
![]() |
|
|
تا حالا فکر می کردم که تا مرز خل و چلی فقط یک کم فاصله دارم ولی الان که یک مرتبه با شنیدن یک جمله تمام وجودم لرزید و نمی تونستم به روی خودم بیارم فهمیدم که مرز احمقی خیلی وقته که رد شدم. اون بیچاره هم که روحش خبردار نبود که داره به من چی میگه. یعنی مگه میشه که من نشناخته باشم. یعنی چه جوری دلش اومد که صدا از صداش در نیاد. من احمق چرا نشناختم و عین گاو خودم رو معرفی کردم. خیلی وقت بود که سراین موضوع اینجوری اعصابم بهم نریخته بود. همیشه سعی می کردم که نشنوم. نبینم . نرم. نیام تا اینجوری اعصابم بهم نریزه . آخه چرا من بیشعور بعد از ۲ سال و نیم قولم رو زیر پام گذاشتم و تسلیم دلم شدم. کاشکی دستم می شکست و اونروز یا حداقل امروز زنگ نمی زدم تااین بیچاره به من بگه و من بفهمم که من چقدر خرم. من که اینهمه بین دلم و عقلم طرف عقل رو گرفتم شاید واقعا دلم برای دلم سوخت که اینجوری از همه ور می سوزه و من محلش نمیذاره. فکر کنم همین روزاست که دلم بزاره و بره و من در به در باید دنبالش بگردم. بدجوری این چند وقت بهش بی محلی کردم.
ای خدا از دست تو که هر چی می کشم نصفش از خریت خودمه. نصفش از صبر تو. آخه خداجون حداقل اگه میخوای یکی رو محک بزنی و آزمایش کنی فقط از یک سمت براش سختی بریز. اینجوری که اگه فیل هم باشه و از در و دیوار همینجوری براش بیاد که از پا درمیاد چه برسه به من زپرتی. نمی دونم شاید عین این بچه پر روها هی بلند میشم وای میاستم. قدم دیگه . هیچ وقتبه راحتی شکست رو قبول نمی کنم .با اینکه درد میکشم و توام باهاش اشک هم میریزم ولی حاضر نیستم کوتاه بیام. خلاصه اینکه خداجون امروز بدجوری حالم گرفته شد. این هفته من یک سری تنهایی و یک سری هم به کمک بابام امتحان بهت پس دادم. نمی شه خداجون بگب این امتخانای من کی تموم میشه. اگه من قرار بود پروفسور هم شم انقدر نباید امتخان پس می دادم. پانوشت: لطفا چپل چوپول برداشت نشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 20:5 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|