![]() |
![]() |
|
|
اگه بدونم مرز خل و چلی کجاست احتمالا می تونستم بگم که من باهاش چقدر فاصله دارم. یعنی من به معنی تمام دارم با سرعت هر چه سریعتر به سمت خط پایان پیش میرم چون می ترسم خدای نکرده کسی از من جلو بزنه و من تفر اول نشم.
فکر کنم خدا هم خونه اش رو یک چند طبقه برده بالاتر چون مثل اینکه جدیدا ارتباط خوب برقرار نمی شاه. حالا ترافیک د عا و خواهش تمنا زیاد شده یا سرخدا شلوغ شده از بس آدم محتاج زیاده نمی دونم. امروز یاد یک فیلم افتادم که چند وقت پیش دیدم. توی فیلم خدا رو به شکل یک آدم به تصویر کشونده بود که اومده بود رو زمین. و خلاصه اون وسط مسطا یک اتفاقاتی پیش میاد که خدا به یکی که خیلی ادعاش می شه میگه تو برای فلان مدت خدا. خلاصه تو قیلم خروار تا تو هر ثانیه ایمیل برای خدا می اومد و این نامه ها تمومی نداشت. واقعا در هر ثانیه چند تا دعا میره اون بالا. خوب خداییش وقت می گیره خدا به این همه دعا جواب بده. من یادمه همیشه هر وقت محتاج خدا میشم میگم خداجون ایندفعه منو دریاب از این به بعد فلان کارو می کنم ولی نشون به اون نشون که خیلی هنر کنم ۲ روز قولم رو نگه می دارم ودوباره همون چیزی میشم که بودم. البته من چون الان می دونم که خیلی پر رو هستم با توچه به این همه بدقولی بازم از خدا برای خودم یک چیزی بخوام (بگذریم که خیلی وقتا هم خدا دعام رو استجابت نکرد و اشکم رو مشک مشک درآورد) ولی الان برای خودم نمی خوام برای یک کسی می خوام که شاید هیچ وقت معنی زندگی کردن رو حتی برای یک روز هم نفهمیده. کاشکی می شد فقط می تونستم یک آرزو کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 23:19 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|