![]() |
![]() |
|
|
تو این یک هفته هر بار که اومدم بنویسم یک چیزی می شد که نمی شد بنویسم. مهمترین علتش هم این اینترنت بود که مثلا خیر سرم باید ۲۴ ساعته دائم الوصل باشه که تو هفته پیش ار دستش به خدا رسیدم. البته کاشکی به خدا می رسیدم حداقل از همون بالا باهاش حرف میزدم که از این پایین نخوام داد بزنم. بهتره بگم که از دست این اینترنتم به قعر زمین رسیدم. البته مثل اینکه درست شد. نمی دونم شاید هم یک جورایی چشمش زدم از بس گفتم سرعت اینترتنم خوبه و من کلی فیلم دانلود کردم.
تو این ۲ روزه خودم رو کشتم از بس سریال باغ مظفر نگاه کردم تو این ۲ روز ۳۰ قسمتش رو دیدم. چشمام دیگه دراومد. از دست این خدا هم نمی دونم چی بگم یک دقیقه حال بهم میده و خبر خوش می شنوم و هنوز تلفن رو قطع نکرده خبر بد. این بابای من هم جون میگیره تا یک ماجرا رو درست حسابی تعریف کنه. هیج وقت وقتی خبر بده به من نمی گه و من مجبورم خودم به هزار نفر از اینجا زنگ بزنم تا سر و ته اش رو دربیارم. بهش حق میدم چون اون هم نمی خواد منو نگران کنه ولی اینو هم باید قبول کنه که خودش بهم وقتی یک چیزی اتفاق می افته بهم بگه که نمی گه. البته من از شانس خوبم همیشه خبرها بهم میرسه و بابام میگه این خبرها چطوری به تو میرسه و من هم هیچ وقت منبع حبرهام رو لو نمی دم آخه هر کدومش از یک نفر به میرسه. به بابام میگم آخه بابا جون چرا به من نگفتی؟ میگه مهم نیست بابا. من حلش می کنم. وای خدا آخر سر از دست خودم و خودت و بابام سکته می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 17:0 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|