![]() |
![]() |
|
|
با بابام که حرف میزدم فهمیدم که داره برف میاد ولی امروز که تو وبلاگ ها خوندم کلی بیشتر حسودیم شد که ماشین ها تو برف گیر کردن و کلی شهر مختل شده. وای که جقدر دلم برای برف و برف بازی تنگ شده. شانس من پارسال که من همین موقع اومدم از برف اصلا هیچ خبری نبود. شانسه دیگه. لب چشمه برم چشمه خشک میشه. یادمه قبلاترها همیشه تو این موقع ها برف میومد ولی شانس من پارسال که من اومدم هوا خشکش زده بود و تا من برگشتم برف اومد.
امروز کلی عکس از خوشگلم به دستم رسید. وای که چقدر بزرگ و خوشگل شده بود. سریع زنگ زدم به خواهرم می خواستم با خوشگل خانومش حرف بزنم که از شانس من خونه نبود. وقتی هم که رسید خونه و بهم زنگ زد گفت گرفته خوابیده. وقتی امروز داشتم وبگردی می کردم دیدم خدابا چقدر آدمهای جوونی هستند که به مریصیهای بد و دردناک مبتلا شدن و هی مریضیشون پیشرفت می کنه. نمی دونم چرا دنیا بعضی وقتا بدرنگ میشه. کاشکی می شد یک روزی می شد که تو دل هیچکی غم نبود. یک روزی می شد که هیچ خونه ای بوی ماتم نمی داد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آذر1385ساعت 21:11 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|