![]() |
![]() |
|
|
تا حالا براتون شده که مهمونی صد و پنجاه قرن دعوت نشید بعد یکمرتبه تو یک شب ۳ جا دعوت شید. شده حکایت کار من. من ۲ ماه خودم رو کشتم تا کاری که دوست دارم رو پیدا کنم. حالا که کاری که دوست دارم پیدا کردم دیروز هم یک جا دیگه بهم گفتن که برم برای مصاحبه. حالا من موندم بین دوراهی. اونجا یک خوبی هایی داره اینجا یک خوبی هایی. وای حالا من چیکار کنم؟؟؟؟
این ۲ روز هم تا دلم خواست خراب کاری کردم. اول از همه به خاطر فصولی بیش ازحد با اتو پام رو سوروندم چون می خواستم ببینم باغبون داره چیکار می کنه. یکی نیست بهم بگه به تو چه؟؟؟؟ بعدش هم نشستم فیلم حس ششم رو دیدم البته صد قرن پیش دیده بودم ولی هیچی یادم نمونده بود و از ترس تا صبح زیر پتوم قایم شده بود . تمام شب بهم کوفت شد. سر کار هم تو جلسه هفتگی همه اظهار فضل کردند الا من. آخه من چیزی نداشتم که بگم. یکی نیست بکه تو سر پیازی ته پیازی وسط اون همه مخ چیکار می کردی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 18:23 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|