![]() |
![]() |
|
|
امروز روز اول کاریم بود. وای من واقعا حنگه اشون بودم. همه کلی برای خودشون مخی بودن. میز من جلوی دفتر رییس بزرگ بود یعنی از اتاق اون کاملا به میز من مشهود بود. اینجا هم هوا کم کم داره گرم میشه و همه از گرما تلف میشن. ولی من داشتک اونجا از سرما یخ میزدم. یک ژاکت با خودم پیش بینی کرده بودم و بردم ولی کفاف نمی داد. از سرما کلاه ژاکتم رو هم سرم کرده بودم که با دیدن این صحنه یک کم درچه سرما کاسته شد و بهم گفتن کم کم عادت میکنی. می خواستم بگم من خودم کلی گرمایی هستم و از گزما خفه میشم. اینجا واقعا زمهریره. ولی حیف که نمی تونسنم بگم البته گفتم که واقعا سرده.
از کار نگم که احساس خیلی بدی کرده. هر جند یک مدت یک ایمیل می گرفتم که فلان کار انچام شده و هر کسی ایدهای داره می تونه بگه. یا من تونستم به این نتایج برسم. می خواستم بگم چرا اینا رو به من هم می فرستید من که فعلا از هیچی سر در نمیارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 آبان1385ساعت 18:31 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|