![]() |
![]() |
|
|
آخیش همه چی به خیر و خوبی تموم شد و دیگه کار به سنگ خریدن نرسیدن. خودم هم باورم نمی شد که تونسته باشم این شغل رو بگیرم. دفعه اول که رفتم مصاحبه تا اوایلش که یارو داشت حرف می زد که از من چی می خواد متوجه می شدم ولی یک کم بعدش که گذشت دیگه اصلا نمی فهمیدم که داره چی میگه. یارو هم تند تند داشت برای خودش حرف می زد. یعنی واقعا اصلا نمی دونستم این چیزیایی که این داره میگه شدنی هست یا نه. خلاصه دیدم باید حرفش رو قطع کنم و بگم که من تا اینجا بیشتر بلد نیستم. تیمی هم که من قرار بود باهاشون کار کنم همه حرفه ای بودند و من به اصطلاج مبتدی یا خنگه اشون می شدم. حتی برای این شغل حداقل ۳ سال سابقه کار می خواست. نمی دونم چرا ولی با اینکه من گفتم من نمی تونم این کارو انجام بدم گفتم من تو رو بهت یاد می دم. تو با فلانی کار می کنی و سعی کن هرچی اون بهت گفت یاد بگیری. خلاصه فرداش هم ۲ نفر دیگه سوال و جواب کردن. وقتی آخرش بهم گفت که این نرم افزارها رو تو کامپیوترت نصب کن تا با کارش آشنا بشی و از ۲شنبه کارت شروع میشه اصلا باورم نمی شد که من تو شرکت به اون خوبی و شغل به اون خوبی رو گرفته باشم. ّآخ جون کلی تو دلم خوشحال شدم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 13:33 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|