![]() |
![]() |
|
|
امشب دلم خیلی شور میزنه. آخه فردا باید برم یک جا که برام خیلی مهمه. یکبار یک دوست اینجا بهم گفت که هر وقت می خوام دعا کنم تو یک کاغد بنویسم و بندازم تو آب. ولی امروز نرسیدم که لب آب برم. امروز تو یک مغازه از این چیزیایی که جینگول پینگول می فروشه رفته بودم. انواع و اقسام سنگها از استرس و مسافرت و عسق و شانس و اقبال و از این چیزا داشت. مونده بودم که این چیزا راسته یا نه. بخرم یا نخرم. آخه با اون سنگها از گردنبند و دستنبند و هزار جینگول پینگول دیگه درست کرده بودن. خلاصه مونده بودم که این چیزا خرافاته یا نه. اخرش منصرف شدم و گفتم هر چی بخواد بشه میشه با یک سنگ هیچی عوض نمیشه. نمی دونم کار درستی کردم و واقعا این سنگها کارگر هستند یا نه. به هر حال من که نخریدم. خدا می دونه شاید هم یک روز دست به دامن این سنگها شدم؟؟؟؟؟!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آبان1385ساعت 22:32 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|