![]() |
![]() |
|
|
یک دوست دارم که هندیه. رفتارهای این دختر بعضی وقتا برام خیلی جالبه. هر وقت که باهم جایی غذا می خوردیم می دیدم که قبل از اینکه شروع به خوردن غذا بکنه دعا می کنه. ولی این دو سه روز اخیر من سر ناهار شام خونه اون بودم و می دیدم که حتی قبل از اینکه بیاد سر میز میره و پهلوی خداش دعا می کنه بعد میاد سر میز. یا حتی تو خونه اش یک قسمت برای خداش درست کرده و کلی تزیینش کرده. برام خیلی جالب اومد. ته دلم یکم فکر کردم. آخه من خودم این چند وقت اخیر به خاطر مشکلات خودم یکم با خدا قهر کردم. نمی دونم بعضی وقتا فکر می کنم که زیادی داره منو آزمایش می کنه و هزار تا چیز دیگه. من خودم همیشه که نه ولی اکثر وقتا وقتی غذام تموم میشه می گم خدایا شکرت ولی هیچ وقت قبل از اینکه شروع به خوردن کنم از خدا تشکر نکردم. وقتی یکی ازم می پرسه که چرا فلان چیز تو دینتون گفته شده میگم نمی دونم من فقط می دونم که اینجوریه ولی چراشو نمی دونم. البته نه اینکه از همون اولش بگم نمی دونم تا یک مقداری که به عقل ناقصم میرسه میگم ولی مگه ول کن معامله هستن و هزار تا چیز دیگه می پرسن پس چرا اینجوری یا چرا اونجوری.
مثلا چرا اگه یکی بخواد با یک مسلمون ازدواج کنه باید مسلمون بشه و چرا نمی تونه به دین خودش باشه و ازدواج کنه؟ چرا شما تو خونه روسری ندارید ولی بیرون روسری دارید؟ چرا اگه دوست دختر پسری قدغنه ولی هست؟ پس چطوری با هم بیرون میرن؟ اگه مهمونی قاطی نمی شه گرفت چطور می گی هست؟ پس اگه پلیس بیاد چکار می کنی؟ و هزار تا سوال دیگه آخرش هم چون جونم به لبم میرسه میگم من چرای اینها رو نمی دونم. اخرش می گم باباجون یک سفر برو ببین چه جوریه. آخه من چطوری بگم نیست ولی هست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 آبان1385ساعت 0:7 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|