![]() |
![]() |
|
|
آخه من چیکار کنم که نمیشه یک آب خوش از گلوم بره پایین. دیروز که با خواهرم حرف زدم بهم یک خبر بد داد. نمی دونستم چیکار کنم. بهم گفت فعلا به بابا حرفی نزن. دلم برای بابام خیلی می سوزه که اینهمه مشکل داره. نمی تونم یک ذره هم کمک کنم. بابام بهم حرفی نزد. شاید نمی خواد که من ناراحت شم. دلم برای خودم هم می سوزه. تنها زندگی کردن و درس خوندن و کار کردن و همه مشکلات یک طرف دل تنگیم برای مامانم و بابام و خواهرم و مشکلاتی که اون ور هست یک ور. بعضی وقتها فکر می کنم که من چقدر قدرتمند هستم که همه اینها رو دارم با هم تحمل می کنم. نمی دونم چیکار کنم. هیچکی هم نیست که من فکر کنم اون می تونه کمکم کنه. فکر کنم تا چند وقت دیگه یا دیوونه شم یا خل و چل یا هر دوش با هم. امروز انقدر داشتم فکر می کردم خیابون رو ندیدم. یعنی حواسم نبود که چراغ رو بزنم و صبر کنم که سبز شه و همینجور دور از جون گاو از خیابون رد شدم. بعد از مدتها صدای بوق شنیدم و فهمیدم که برای من بود که من داره بوق میزنه که یعنی خیلی خرم یا اینکه خیلی خنگم. آخر این قصه چی میشه فقط خدا می دونه که نویسنده اشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 21:27 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|