![]() |
![]() |
|
|
امروز صبح زنگ زدم به خواهرم البته شب خواهرم می شد. انقدر فکرم و حواسم پرته که اصلا یادم نبود که امروز سالگرد ازدواجشون می شد. شانس آوردم که تا زنگ زدم و گفتم خوبی خودش یک مرتبه گفت و من هم اصلا به روی مبارکم نیاوردم که یادم نبود البته فکر کنم که فهمید چون اگه یادم می بود باید سریع اولش می گفتم . خواهرم یک دوردونه داره که خیلی هم خوشگله هم همیشه حرفهای بزرگتر از سنش می زنه که من دهنم باز میمونه که این حرفا رو از کجا یاد گرفته. خلاصه که شوهرش یک دسته گل هم براش خریده بوده. وقتی که می خواد بده به خواهرم به دوردونه هم میگه نصف این گلها مال توست نصفش مال مامی. خواهرم گفت وقتی داشتم گلها رو می زاشتم خیلی جدی اومد گفت که مامی یادت باشه که نصف این گلها مال منه. از قرار معلوم سر مناسبت قبلی که گویا ولنتاینز دی بوده برای اون کادو نخریده بودن و فقط خودشون به هم دیگه کادو داده بودن و دوردونه که این وسط می بینه که کادو نداره قیامت راه میاندازه که بیا و ببین. خلاصه که رئیس خونه دوردونه است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 شهریور1385ساعت 19:53 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|