تبليغاتX
حرف دل من - دل تنگی
دیشب خوابش رو دیدم. خواب دیدم که مامانم و بابام کنار دست هم نشستن. من و خواهرم داریم رد میشیم و اونا رو می بینیم و با هزار التماس وارد اون محلی میشیم که اونا هستن. من واقعا تو خواب مامانم رو بغل کردم. تو خواب واقعا حسش کردم. انقدر گریه کردم که نمی تونم بگم. بابام مونده بود که چرا ما داریم گریه می کنیم. به مامانم گفت مگه بابا نمی بینتت. گفت چرا اون همیشه منو حس می کنه. من اومدم تا مواظب بابات باشم. بابات همیشه با منه. هفته دیگه تولدشونه.  تولد مامان و باابام یک روزه. من چی بگم. امسال به یک نفر باید تبریک بگم. دلم برای جفتشون تنگه. هیچ کدومشون رو نمی تونم ببینم. از هردو دورم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 18:22  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
biger
روزهای زندگی من
برای با تو بودن
هیچ کس منو دوست نداره
آیه های زمینی
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
سفیر
دوستان بی وفا
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
حرف هاي يك پنجاه و چهاري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان