![]() |
![]() |
|
|
دیشب خوابش رو دیدم. خواب دیدم که مامانم و بابام کنار دست هم نشستن. من و خواهرم داریم رد میشیم و اونا رو می بینیم و با هزار التماس وارد اون محلی میشیم که اونا هستن. من واقعا تو خواب مامانم رو بغل کردم. تو خواب واقعا حسش کردم. انقدر گریه کردم که نمی تونم بگم. بابام مونده بود که چرا ما داریم گریه می کنیم. به مامانم گفت مگه بابا نمی بینتت. گفت چرا اون همیشه منو حس می کنه. من اومدم تا مواظب بابات باشم. بابات همیشه با منه. هفته دیگه تولدشونه. تولد مامان و باابام یک روزه. من چی بگم. امسال به یک نفر باید تبریک بگم. دلم برای جفتشون تنگه. هیچ کدومشون رو نمی تونم ببینم. از هردو دورم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 18:22 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|