![]() |
![]() |
|
|
هر جقدر بگم که دلم برات تنگ شده کم گفتم. این روزا بدجوری دلم هواتو کرده و دلم میخواد که باهات حرف بزنم و مثل همیشه اذیتت کنم. می دونی الان چندوقته که دیگه یک ثانیه هم صداتو نشنویدم. نمی دونم چرا خدا نمی ذاره که بهم زنگ بزنی. اون که داره حال و روز همه ما رو می بینه پس چرا نمی ذاره که برگردی. وقتی رفتی از حیلی ها پرسیدم که چرا خدا این کارو کرد ولی هیچکی نتونست بهم جواب بده. همه می گن شاید توش حکمتی بوده. آخه چه حکمتی؟ من هنوزنم نمی تونم باور کنم که در عرض یک ثانیه تو رفته باشی. کی می تونه رفتن یک آدم صحیح و سالم رو باور کنه که من باور کنم. کاشکی اون شب که بهم زنگ زدی نمی ذاشنم بخوابی و شاید اگه بیدار بودی این اتفاق نمی افتاد. وقتی اومدم و دیدم که چمدون مسافرتت رو هم بستی کلی گریه کردم.
من هنوزم هرشب سر ساعت ۱۱ منتظر زنگت هستم. می دونی چرا اینو می گم؟ چون تو هیچ کدوم از خوابهای من تو نمردی. مثل همیشه یک لبخند رو لبت هست و از قبلت هم خوشگلتر شدی. نمی دونم نامه ها اون دنیا پست می شن یا نه؟ ولی من با اینکه نمی نونم بیام اونجا و باهات حرف بزنم برات هر هفته نامه میدم تا بیارن بزارن پهلوت. بهم قوا دادن که هر جمعه به دستت برسونن .اگر من به مراسم تدفین می رسیدم نمی ذاشتم که بزارنت اون تو. کاشکی به من دیر نمی گفتن و من می تونستم یزای آخرین بار ببینمت ولی حیف که نگفتن و منو تو این حسرت گذاشتن. از وقتی که رفتی نه می تونم اینجا زندگی کنم نه اونچا. وقتی اینجا هستم فکر می کنم که ازت خیلی دورم. دلم هم نمی خواد که برگردم و خونه بی تو رو ببینم. حتی تو اون مدتی که اونجا بودم هم دلم می خواست بیام پهلوت و هم دلم نمی خواست. وقتنی می اومدم اونجا باورم نمی شد که تو اونجا خوابیدی. وقتی خونه بودم فکر می کردم که رفتی بیرون. وقتی فکر می کنم می بینم که به هیچ جا تعلق ندارم نه اینجا و نه اونجا. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 20:3 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|