![]() |
![]() |
|
|
زنگ زده که بهم خبر بده. خودم خواستم که اینکار رو کنه. اینجوری تقزیبا هر ۲ روز از بابام خبر دارم. بابام اکثرا ۵شنبه و جمعه زنگ میزنه. وقتی هم که زنگ میزنه از من فقط می پرسه. همش میگه خبری نیست. بقیه روزا ساعتش زیاد به من نمی خوره. اونم در هفته یکبار زنگ میزنه. یکبار یا ۲ بار هم خودم زنگ میزنم.
امروز وقتی زنگ زد وسط حرفاش هواسم گم و گور شد. دیگه نمیشنویدم که چی داره میگه. از اینکه به جای مامانم یه نفر دیگه داره بهم میگه کی به کی شده یا چی به چی شده. فقط آ]رش رو شنیدم که گفت حال بابات خوبه. نگران نباش.اینچور موقع ها دلم میخواد تمام دنیا رو خفه کنم وقتی می بینم که دنیای خودم خفه شده. من حال رو نمی خوام. من آینده رو نمی خوام. من فقط میخوام برگردم به ۴ سال پیش برگردم. دلم میخواد برگردم به روزی که ایران رو ترک کردم. اگه ۴ سال نمی تونم. به ۲ سال پیش برگردم. اینجوری برگردم به زمانیکه مامانم بود. نه برگردم به آخرین شبی که با مامانم حرف زدم. اونجوری امکان نداره که دیگه تلفن رو قطع کنم. تا خود صبح حرف میزنم. خدا آخه چقدر کوتاه بیام. امروز از اون روزایی هست که حوصله ندارم. نه حوصله خودم نه حوصله هیچکی. از اون شبایی که برای پاچه گرفتن آماده آماده هستم. از اون شبایی که کافیه یکی بهم بگه که بالا چشمم ابروه تا هفت دنیا رو جلوی چشمش بیارم ( وحشی میشم بعضی وقتا ولی نه دیگه انقدر) . دلم نمیخواد به این زندگی عادت کنم و بگم مجبورم بسازم و بسوزم چون قضا و قدر برام اینجور نوشته شده. می دونم امروز ۲ تا پست شد ولی حرف تو گلوم باد کرده بود. این یک هفته ای که ننوشتم به حاش تو کامپیوترم می نوشتم وگرنه دق میکردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:17 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|