![]() |
![]() |
|
|
دیروز رفتم سینما. البته مجبوری. هفته پیش یکی از شرکت ما از یک کشور دیگه برای ۶ هفته اومده اینجا. اینها هم چون میخوان به اون خوش بگذره همش سعی می کنن که بجرخوننش. این هفته به من گفتن که یکشنبه با فلانی فلان جا میری. من دیدیم اصلا حس و حالش نیست برا همین پیچوندم. ولی دیشب ۲ نفر دیگه و رییس جون اومدن بهم گفتن که امشب برنامه سینما داریم تو هم بیا. من یک کم سر کار سرم درد میکرد ولی دیگه روم نشد برای بار دوم تو یک هفته بپیچونمشون. برا همین گفتم . میام. فیلمش رو واقعا لذت بردم. ولی وقتی اومدم خونه داشتم از سردرد می مردم. به عبارتی از حلقومم فیلمه دراومد.
صبحها با مشقت از خواب پا میشم. با چشمهای بسته حموم می کنم. با ایکاش امروز شنبه بوذ از خونه بیرون میرم. وقتی میرسم سرکار یادم میره که خوابم میاد. عین خر کار می کنم. شب وقتی هوا تاریک میشه یاد م میافته که وقت رفتنه. بعدش جنازه ام میرسه خونه. عین مرده جلوی تلویزیون و کامپیوتر ولو میشم. یک کمی چت می کنم. بعد اگه خدا بخواد یک غذایی درست می کنم. اگه نخواد هم که نخواسته برا همین با غذای آماده یا بیرون سر می کنم. دلم میخواد برم یک جای ذور. چی می شد اگه می شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 19:39 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|