![]() |
![]() |
|
|
به من می گه تو مشکلت اینه که خودت هم نمی دونی چی می خوای؟ حالا که فکر می کنم می بینم که راست میگه من خودم هنوز نمی دونم که چی میخوام. وقتی خودم ندونم چطوری می تونم به بقیه بگم که چی میخوام و چیگار میخوام بکنم. برا همینه که هروقت ازم هرکی می پرسه بالاخره میخوای چیکار کنی یه نمی دونم تحویلش میدم. حالا بیا و ثابت کن که واقعا نمی دونم.
ازم می پرسن اگه زیاد پول داشتی چیکار می کردی؟ میگم اونجوری هروقت که ایران یک مشکلی پیش می اومد دیگه نمی نشستم غصه بخورم . سریع یک بلیط می گرفتم می رفتم ۲ روز می موندم و بعد بر می گشتم. احتمالا بین راه اینجا و ایران کار میکردم. بدبختی یک ذره ۲ ذره نیست. صبح که نتونستم بخوابم چون بابد بیدار می شدم و یک سری کار انجام میدادم. ولی هنوز تمیز کاری رو انجام ندادم. هی من و خونه به هم نگاه می کنیم ولی می دونم آخرش این منم که از رو میرم و مجبورم بشینم تمیز کنم. پ.ن: دلم گرفته.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 16:1 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|