![]() |
![]() |
|
|
داشتم به نقشه دیواری سرکار نگاه می کردم و دیدم فاصله بین من و کسایی که دوسشون دارم حتی نو نقشه هم زیاده چه برسه به واقعیت.
یکی به من بگه خدا کچاست؟ چون خیلی باهاش کار دارم. یکجا خوندم که الکی نشنینید برای خودتون برنامه ریزی کنید که فلان کارو رو می کنم و بعدش فلان کار. اون اتفاقی که باید بیافته می افته. حالا تو بشین هی برنامه ریزی کن . بر همین من خودم رو راحت کردم که فعلا برنامه ریری نکنم. داره با من حرف میزنه. اون هم به سرش زده که از ایران خارچ شه. زنگ زده که از من سوال بپرسه. تلفنش زنگ کیزنه. نمی دونم کی پشت خط بود. حالا دوست دخترش بود یا هرکی به من ربط نداشت. ولی از این حرصم گرفت که منو یک پسر معرفی کرد. آخه من نمی دونم اگه دوست دخترت بود چرا باهاش انقدر رو راست نیستی که بگی زنگ زدم به یکی که ازش اطلاعات بگیرم اگه هم یک غریبه بود که لزوم نداشت بهش حساب کتاب پس بدی که کی بود. تو دلم فکر کردم آدما اکنزا وقتی دروغ می گن برای خودشون هم یک توجیحی میارن که مصلحتی بود اگه راستش رو می فهمید ناراحت می شد. ای دلم می خواد این آدما رو خفه کنم. من به شخصه اگه مچ طرف مقابلم رو فرقی نمی کنه دختر یا پسر باشه و چقدر بهم نزدیک باشیم بگیرم خیای سخت می تونم دوباره بهش اعتماد کنم و اون جایی که قبلا تو دلم داشت رو بهش بدم. بی صبرانه منتظر شنبه هستم. چون میخوام تا هروقت که می تونم بخوابم. امیدورام که بتونم بخوابم. بعدش هم بشور واشور کلی دارم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 19:26 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|