![]() |
![]() |
|
|
شنبه رفتم برای خودم یک پازل ۱۰۰۰ تایی گرفتم. درکل از بازی های فکری خیلی خوشم میاد. یک مدت هم عشق سودوکو داشتم. از این جدول ها که ۹ تا جدوا ۱تا ۹ هست بعد یک شماره نباید تکراری تو یک ردیف باشه. تو هر مجله یا کتابی که سودو کو می دیدم تندی شروع به حل کردن میکردم. کرم این پازل هم خیلی وقت بود بهم افتاده بود ولی هی نمیشد برم بخرم. امروز اولین کاری که از سر کار اومدم کردم درست کردن پازل بود. ناگفته نماند کرم پازل رو خانمه دوباره انداخت به جونم. وقتی دیدم اون رفته خریده من هم کلی دلم خواست ولی هی نمیشد برم بخرم.
رییس جون امروز از مسافرت برگشت و زد تمام کاسه کوزه منو بهم ریخت. حالا که خودش با چشم خودش دید که دید اون کد نیست میگه تو دوباره برنامه رو بنویس که از روی اون کد نخونه و از روی یک چیز ه دیگه بخونه. من نمیخوام این ۲ تا با هم باشن و اطلاعات هرکدوم رو جداگانه میخوام. بهش میگم من اینو یکی نکردم اون عقل کلی که تو آمریکا نشسته تصمیم گرفته یکی کنه. میگه اون یکی کرده تو جداش کن.بعدش هم میگه من نمیدونم چه جوری. ولی جداش کن. دلم میخواست خفه اش کنم. حالا این حرفها رو با مهربانی تمام میزد که من غر نزنم. بعضی وقتا خوبه که آدم فقط یک صحنه رو حتی برای یک ثانیه هم شده ببینه و برای تا مدتها اونو تو ذهنش ذخیره کنه. حیف که فقط دیر دیدم وگرنه شاید بهتر وبیشتر می تونستم بببینم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 20:48 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|