![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم چرا این هفته تموم نمیشه. این ۲ شب همش کابوس دیدم. یعنی هم کابوس بود هم خیلی خوب بود.
خواب دبدم مامانم برگشته. از خوشحال نمی دونستم چیکار کنم. فقط ازش پرسیدم مامی این مدت کجا بودی. گفت یک کاری داشتم باید می رفتم زیر زمین. ولی بهم خیر دادن که چهارشنبه سوری باید برگردم. نمی دونم بعدش چی شد که من فقط گری می کردم. وقتی از خونه اومدم بیرون یک مرتبه یکی از پشت سر بهم حمله کرد و به قصد کشت منو می زد. دیشب هم خواب دیدم که تموم عکسایی که برام خواهرم از مامانم فرستاده بود تو کیفم بود و یکی ازم دزدید و کپی عکسا رو انداخته بود نزدیک دانشگاه جایی که من گم کرده ولی چون یک دست خط فارسی بود من از هر کی ایرانی تو دانشگاه بود می خواستم که کارت دانشجوییش رو بهم نشون بده. طبق قانون دانشکاه اونا نمی تونستن مشخصات اون نفر رو بهم بدن. ولی وقتی دیدن من اونقدر دارم فقط برا عکسام زچه موره میزنم بهم قول دادن فردا بهم مشخصاتش رو می دن. امروز هم انقدر خسته ام که نمی تونم بگم. شبا درست نمی خوابم. روزا هم که عین خر کار می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 دی1386ساعت 8:21 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|