![]() |
![]() |
|
|
وقتی این وبلاگ رو درست کردم فقط به هوای این بودم که بنویسم. از هر جا که دلم میخواد نه اینکه نگران این باشم که الان دفترم رو نیاوردم. این مدت اخیر وقتی رو دور بدشانسی و بد خیری و هر چی بد بودافتاده بودم از خودم خسته شدم که هر بار میام اینجا می نویسم همش از غم می نویسم. پیش خودم فکر کردم مردم که گناه نکردن که بیان مشکلات منو بخونن.چیزی که همه دارن مشکله. حالا ۲ دقیقه هم که میان اینور اونور چرخ بزنن زرتی بخورن به وبلاگ من و به جای حرفهای دل من غمهای دل منو بخونن. خلاصه این شد که در اثر لجبازی با خودم اصلا دیگه به وبلاگ خودم نیومدم. ترسیدم اگه بیام بازش کنم دلم بخواد که توش بنویسم این شد که حتی اینورا آفتابی هم نشدم. ولی یک سری از کامنتها که برام اومده بود رو امروز خوندم و خیلی خیلی خوشحالم کرد بر همین وسوسه نوشتن دوباره اومد.
این روزا مغازه ها و خیابونها خیلی قشنگ شدن. همه جا زمبل زیمبل آویزونه. آدم خوشش میاد توش بره. یک کتاب آشزی خوشمزه خریدم. به نطر میاد خیلی کتاب خوشمزه ای باشه. یک کتاب چند وقت پیش خریدم ولی اصلا غذاهای توش به نطر خوشمزه نمیاد یا اگه خوشمزه به نطر بیاد انقدر وقت گیره که من یکی حس و حال ندارم که اون همه وقت بزارم. برا همین ایندفغه این کتاب رو اول چند تا غذا رو خوندم بعد خریدم ولی هنوز هیچی از توش درست نکردم. خسته شدم از بس غذاهای تکراری خوردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 20:12 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|