![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم چرا چند روز نمی تونستم از اینجا وبلاگم رو ببینم یا اینکه چیزی بنویسم. خلاصه اینکه اگه اونجا بودم فکر می کردم شاید بنا به دلایلی فیلتر شده خلاصه شگرخدا الان باز شد و من خیالم راحت شد.
دیشب وقتی داشتم می اومدم خونه تقریبا دم در ورودی خونه بودم که دیدم یک پسره می پرسه ببیخشید حونه شما اینجاست؟؟؟؟ من: بله. چرا؟؟؟ پسر: می شه لطفا کفشتون رو بفروشید به من؟؟ من خونم دوره من: ببیخشید. نفهمیدم پسر: من براش ۵۰ دلار میدم من: ببخشید من نمی فهمم که شما چی می گید. ولی کفش من اندازه شما نمی شه. پسر: چرا نمی فهمید. من می خوام وارد یک جایی بشم و چون کفش پام نیست نمی زارن. من: با تعجب نگاهش کردم و دیدم راست می گه. صندل پاش بود گفتم آقا مهم پولش نیست. مهم کفش منه که به پای شما نمی خوره پسر: ۱۰۰ دلار می دم. قول هم میدم صبح بزارم دم در خونه ات. من برام خیلی مهمه که الان وارد اینجا بشم. الان دیروقته و همه مغازه ها بسته. من: صبرکن. بزار زنگ بزنم به یکی از دوستام برات کفش بیاره. خونه اش نزدیکه. داشت از خوشحالی ذوق می کرد وقتی که یک از دوستام براش کفش آورد. وقتی که پسره رفت دوستم بهم گفت من از فردا می شینم در خونه تو هر کی کفش می خواست بهش می فروشم. کاسبی خوبی راه می افته. البته اون هم مردونگی کرده بود و کفشش رو که نو خریده بود به همون قیمت خربد و یک کم کمتر بهش فروخته بود. نمی دونم چرا رفتن به اون رستوران اونقدر براش مهم بود که حاضر بود کفش رو براش تا ۱۰۰ دلار بده و فرداش هم پس بیاره. هر چی بود اون به کفشش رسید. وقتی اومدم خونه و به خواهرم زنگ زدم و براش ماجرا رو تعریف کردم. گفتم اینجوریش رو دیده بودم که یکی میگه خ.نم ئوره پول ندارم. ولی یکی شبونه بخواد به زور کفش بخره ندیدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 19:8 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|