![]() |
![]() |
|
|
دیشب خواب مامانم رو دیدم. خواب دیدم که سال مامانم شده و همه اومدن. مامانم هم بود. به یکی از زن عموهام میگم مامان من که زنده است پس چرا اینا اومدن. زن عموم میگه چون مامانت دیگه با ما غذا نمیخوره و اونا نمی تونن ببیننش ولی ما می تونیم ببینم چون باهاش حرف میزنیم.
تو همون هیری ویری یکی ازم پرسید پس چرا کباب ها رو نیاوردن گفتم کباب برن سر قبر من بخورن. نمی دونم چرا یک مرتبه پاچه اون بدبخت رو گرفتم. شاید به خاطر این بود که فهمیدم مامانم غذا نمی خوره و فکر می کردم اون ممکنه بوش بهش بخوره و دلش بخواد. خوبه دیروز گفتم هوا گرمه و داشتم می پختم. دیشب یک باد و بارون و آسمون قرمبه (قلمبه) ای شد که داشتم از ترس می مردم ولی به خاطر اینکه داشتم خواب مامانم رو میدیدم به هیچ قیمتی حاظر نبودم از خواب بیدار شم. امروز با ژاکت رفتم سر کار. حتی تو سر کار هم تنم بود. جی می شد اگه مامان من هنوز بود؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آبان1386ساعت 19:53 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|