![]() |
![]() |
|
|
من بدبخت شدم رفت.
یکی از رییس های من رفت. همونی که بیشتر از راه دور باهاش در ارتباط بودم. امروز رییس جون بهم گفت. باورم نمی شد. یعنی از امروز تا روزی که یک رییس دیگه پیدا شه مسئولیت با منه. بهش می گم پس میشه فلان کار رو نکنم تا رییس جدید بیاد؟ اآخه یک سری از کارهای من تحت نطارت اون رییس بود یک سریش تحت نظارت رییس جون .می گم اگه بزنم همه سیستم رو بهم بریزم من نمی تونم درسش کنم. میگه نترس. خرابکاری نمی کنی. رییس جدید هم تا بیاد و راه بیافته طول می کشه. البته خدا رو شکر رییس جون هست. اگه رییس جون بره من دق می کنم. حالا اون یکی رو زیاد نمی دیدم. ولی همیشه کارهام رو می فرستادم و اون چک می کردم و وقتی تاییدش می کرد من بقیه کاراش رو می کردم. حالا من موندم و حوضم. راستی بابام هم بالاخره داره بر می گرده. راضی نشد بمونه. امروز وقتی نامه خواهرم رو خوندم که نوشته بود بابا داره برمیگرده گفتم بالاخره کار خودش رو کرد. فکر کنم حالا حالاها اونورا پیداش نشه. البته مجبوره بره. ولی با ابن اتفاقات مطمئن نیستم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 20:2 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|