![]() |
![]() |
|
|
فکر می کردم که به مرور زمان بهنر بشه ولی نشد. هر کار ی می کنم نمی تونم که تصویرش رو از دهنم بیرون کنم. نمی تونم که رفتنش رو باور کنم. احه مگه می شه یا اینکه مگه امکان داره که دوردونه اشو بذاره و بره. مگه می شه یک روز دوام بیاره که با من حرف نرنه. آخه این انصافه از روزی حداقل ۲ بار زنگزدن به هیچی زنگ زدن برسه. مگه می شه که من که یک عمر عادت کرده بودم هر شب قربون صدقه من بره حالا اصلا نره. نمی دونم چرا صبر نکردن حداقل من برسم و باهاش خداحافطی کنم و من اینقدر الان تو حسرتش نباشم.
به نطر همه مرگ یک واقعیته. من هم می دونم که یک واقعیته و بالاخره همه آدما یک روزی دیر یا زود میرن. ولی بعضی وقتها مرگ حق بعضی از آدما نیست. یکیشون هم خوشگل من بود. کسیکه از وقتی حتی یک بچه کوجولو بودم یادم نمیاد که یک بار یک چیزی رو به خاط خودش خواسته باشه. همیشه خواسته و نیاز خودش در مرحله آخر بود. هیچوقت شکایت نمی کرد. هیچ وقت ناشکری نمی کرد. هیچ وقت با زبونش کسی رو نرنجوند. پس چرا وقتی که رفت بخوابه دیگه پا نشد. دلم برات تنگ شده. اطرافیانم می گن غصه نخور چون غصه خوردن من بیشتر تورو ناراحت می کنه. ولی من نمی تونم. اونا نمی تونن درک کنن. حرف زدن برای من هم راحته ولی نمی تونم عمل کنم. نمی دونم اینو چه طوری باید بگم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 17:41 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|