![]() |
![]() |
|
|
دست دردم دوباره شروع شده. دوباره مجبور شدم که دستم رو ببندم. جنی وزن کتاب هم برام سنگینه. یعنی وقتی می خوام کتاب بخونم نمی تونم با دست چپم تنها نگه دارم. خدا رو شکر که دست چپم درد می کنه. چون با دست چپم زیاد کار نمی کنم برا همین زیاد مهم نیست. فقط امیدوارم دست راستم دوباره درد نگیره.
دلم یک خواب خوب و راحت میخواد. یک خواب بدون دردسر. دیشب خواب دیدم که با هزار دردسر برا یک هفته تونستم برم ایران. ولی نمی زارن که نه بابام نه مامانم حنی خواهرم رو ببینم. تو خوابم خواهرم هم ایران بود. بچه اش هم بود. ولی نمی زاشتن من کسی رو ببینم. تو خونه خودمون بودم. ولی کسی توش نبود. .قتی مامانم رفت. همه پای تلفن دست به سرم میکردن. هیچیکی تلفن رو ۲ دقیقه هم نگه نمی داشت. دیشب همون صحنه ها دوباره تکرار شد. می ترسم واقعا.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 21:31 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|