![]() |
![]() |
|
|
دیشب خیای خواب ترسناکی دیدم. با جیغ خودم از خواب پریدم . اومدم داد بزنم تا مامان یا بابام رو صدا کنم که بیان تو اتاقم که یک مرتبه یادم افتاد اینجا کسی رو ندارم که اگه شب خواب بد ببینم داد بزنم تا یکی بیاد تو اتاقم.
من همیشه از تاریکی می ترسیدم. یادمه حتی وقتی تو ایران بودم در اتاقم باید باز می بود. چراغ راهرو رو هم روشن می زاشتم که یک نوری بیرون اتاق باشه. با چراغ خواب خوابم نمی برد. یادمه خواهرم هر وقت می خواست جیغ منو در بیاره در اتاق رو می بست منم جیغ و دادی بود که راه نمی انداختم. دیشب تا جون داشتم تو خواب می دویدم. عمرا من انقدر بتونم بدوم. مخصوصا الان که یک قرن میشه من ورزش نکردم و اصلا نفس ندارم. یک سریال اینجا نشون میده که یک دختره است که می تونه با مرده ها حرف بزنه. بعضی وقتا میگم کاشکی منم می تونستم ببینم. اونوقت خیلی خوب می شد. هر وقت دلم می هواست مامانم رو می دیدم ولی اینجوری فقط باید شب بشه و شاید تو خوابم بیاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 21:35 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|