![]() |
![]() |
|
|
این روزا کلی از خودم استعداد خرج می کنم. بعضی وقتا خودم هم باورم نمیشه که این همه چیز یاد گرفتم. امروز رییسم اومد گفت فلان چیزو میخوام ولی با فلان برنامه. می تونی انجام بدی گفتم. سعی می کنم. ولی توش یواش هستم نمی تونم تندی انجام بدم. خلاصه خودم باورم نی شد که انجامش دادم. وقتی رفتم گفتم تموم شد فکر کنم اون هم باورش نمی شد. خلاصه کلی از نظر مغری پیشرفت کردم. کارا به نسبت روزای اول خیلی بهتر و تندتر انجام میشه. خودم که از خودم خیلی راضیم.
هنوز شمع رییس جونو ندادم. درست دم رفتن من جا خوش می کنه تو اتاقش. حالا تا هفته پیش هیچ وقت اون موقع تو اتاق نبود. همیشه خدا جلسه داره. این روزا محبت هام قلمبه شده. هفته پیش که رفته بودم خرید یک آهنربا برای یخچال خریدم برای خواهرم خیلی خوشگل بود. یک خرس تپلی. خیلی قشنک بود. روش نوشته بود که هیچی مثل داشتن یک خواهر مثل تو نمیشه. خلاصه سریع خریدم و درجا رو یک کاغذ د و خط نوشتم فرستادم برای خواهرم. احساس کردم خیلی دوستش دارم و نمی تونیم مثا خواهرهای دیگه کلی بریم با هم بیرون. حالا وقتی با هم ایران بودیم کلی همیشه خدا باهم کل کل می کردیم. حالا که دوریم هی پای تلفن لاو می ترکونیم یا هی اون برای من کادو می فرسته. حالا اگه ببینه کلی خوشحال میشه. اخه اون هم نمی دونه که من چیزی فرستادم. حنی نامه اسم فرستنده نداره. تا بازش نکنه نمی فهمه که من چیزی فرستادم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 21:18 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|