![]() |
![]() |
|
|
امروز کلی مریض بودم. یعنی زجری کشیدم سر کار. می تونستم برم بگم و بیام خونه. ولی دیدم حس اینکه تا خونه برم رو ندارم. دیدم اوضاع روحی که خرابه. اوضاع جسمی هم که خرابه. آسمون هم امروز دلش گرفته بود و زرت و زرت می بارید. خلاصه ترجیح دادم سر کار بمونم تا حال بدیم رو هم زیاد احساس نکنم.
بعضی وقتا می بینم که دارم سر خودم رو گول می مالم و میگم همه چی بهتر میشه. به عقیده بعضی ها نباید نفوذ بد زد وگرنه اتفاق می افته. بر همین من هم هی میگم همه چی خوب پیش می ره. خدا کنه. رییسم انقدر ماهه رفتم براش یک شمع خیلی خوشگل خریدم. ولی هنوز بهش ندادم. یعنی نمی خوام بگم از طرف منه. می خوام یک روز که آخر وقت تو اتاقش نیست بزارم تو اتاقش که نفهمه کی گذاشت. حالا شانس من از روزی که خریدمش همیشه آخر وقت که من میرم اون تو اتاقشه. وسط روزه هم نمی تونم بزارم. جون ممکنه از هر کی بپرسه من نبودم کی اومد تو اتاق. اونایی هم که منو دیدن بگن فلانی. دلم نمی خواد حالت پاچه خواری داشته باشه. فقط دلم میخواد بدونه که یکی از زحمت هاش ممنونه. حالا چه فرقی می کنه که اون کیه. منم یا یکی دیگه. به قولی نفس کار مهمه که تشکره. فکر کنم آخرش انقدر نمیشه که وسوسه میشم و برش می دارم برای خودم. حالا هی دم رفتن من تو اتاقش جا خوش کنه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 22:22 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|