![]() |
![]() |
|
|
امروز رفتم عینک خریدم. کلی ذوق زده ام. چشمم در اومد انقدر به کامپیوتر صبح تا شب زل می زدم. البته چون به عینک اصلا محتاج نیستم یعنی چه بزنم چه نزنم زیاد فرقی نمی کنه برا همین بعضی وقتا به جی ب اینکه رو چشمم باشه زیر باسن مبارک می ره. من تو عینک شکوندن رو دست ندارم. یا گم می کنم یا می شکونم. وقتی گم بشه که اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی استفاده کردم. اگه هم استفاده اش کنم احتمالا بعد از چند بار استفاده خراب میشه. آخرین عینک از این بی قابها پود. و تو ایران همون ۴ سال پیش خریدم. از اینایی که دسته اش وقتی جمع میشه که بخوای بزاریش تو جعبه اش. ولی واقعا عذاب الیم بود. هرچی عینک قر و فرش بیشتر باشه دردسرش بیشتره.۴ سال هم به خاطر این دووم آورد که ازش چندباری بیشتر استفاده نکردم. خلاصه اینجا هم یک چند باری زیر باسن مبارک موند. آخه اصلا هیچی ازش معلوم نیست. فقط به چز لنز دو تا دسته داره که اون هم انقدر نازکه که هیچی دیده نمیشه. نمی دونم این عینک چه مرگشه که هی دسته اش گشاد میشه.
آخرش اینکه کلی تو خرج افتادم ولی حداقل دیگه چشمم از کاسه در نمیاد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 شهریور1386ساعت 19:32 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|