![]() |
![]() |
|
|
امشب برا اولین بار تو این ۳ سال و خورده ای به نخ و سوزن محتاج شدم. مامانم فکر اینو کرده بود و تو وسایلم برام نخ و سوزن هم گذاشته بود. خلاصه امشب باز هم برا هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که مامان مثل همیشه دقیق بوده. همیشه همه چی مرتب و یرجاش. برعکس من. البته من یک چیزایی به ارث بردم ولی مرتب نیستم. از این ور جمع می کنم از اون ور می ریزم.
دیشب بهم لواشک رسید ولی امروز تموم شد. تازه کلی صرفه جویی کردم ولی بازم کفافم رو نداد. عین این نخورده ها نشستم همه رو خوردم. ترسیدم خدایی نکرده یکی بیاد ازم بگیزه. وقتی فصل ذغال لخته میشه به همه کسایی که می تونن زعال لخته بخورن کلی حسودیم میشه. وای همین الانم آب دهنم راه افتاد. خیلی بده اینجا از این چیزا نداره. فکر کنم اصلا بدبخت ها نمی دونن گوجه سبز چیه؟ زغال لخته چیه؟ لواشک چیه؟ نمبر هندی چیه؟ آلوچه چیه؟ وای من هم کم کم دارم مزه اینا رو یادم میره. یادم نمیزه هیچ وقت یکبار شمال بودم با یک پسرخاله بدنر از خودم. ناهار هم نخوردیم از صبح تا شب از این هله هوله ها خوردیم. شب گوشه خیابون حالم بد شده بود. فرداش تو شهرک خبر به همه رسید که من دیشب غش کردم. بابام هم از فرصت استفاده می کرد چوب غذا نخوردن رو میزد تو سرم. می گفت همین کم مونده بگن دختر فلانی از گشنگی حالش بد شده. حالا اون به جهنم به خودت فکر کنو پس فردا هزار و یک مرض می گیری. من هم که حالم بد اصلا نمی شنویدم چی میگه فقط می دیدم به زور هی کباب می کنه تو دهن من و به التماس های من که نمی خورم هم چس محل نمی داد. حالا که اومدم اینجا دیگه کسی نیست نازم بکشه. اگه یک غذا رو دوسن ندارم دوباره بره یک غذا دیگه درست کنه. برا همین من هم عین یک دختر خوب می شینم تا ته غذام رو می خورم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 22:54 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|