![]() |
![]() |
|
|
انقدر حرفم رو قورت دادم احساس می کنم که داره راه گلوم بسته میشه. دلم می خواد زنگ بزنم به خدا و بگم خداجون یک دقیق گوشی رو بده به مامانم. آخه دلم براش ننگ شده. شاید اگه مامانم بود این حرفا هیج وقت به وجود نمی اومدن که بخوان بیان راه گلوم رو ببندن.
نمی دونم شاید خسته شدم شاید هم بهونه گیر شدم. شاید هم هر دوش با هم. فقط اینو می دونم که دلم برای دلگرمی های مامانم برای نوازش هاش تنگ شده. تا وقتی بود فکر نمی کردم که یک چیز خارق العاده دارم که قدرش رو نمی دونم. حالا که ندارم می فهمم که هیچی ندارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:24 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|