تبليغاتX
حرف دل من - هیجی
انقدر حرفم رو قورت دادم احساس می کنم که داره راه گلوم بسته میشه. دلم می خواد زنگ بزنم به خدا و بگم خداجون یک دقیق گوشی رو بده به مامانم. آخه دلم براش ننگ شده. شاید اگه مامانم بود این حرفا هیج وقت به وجود نمی اومدن که بخوان بیان راه گلوم رو ببندن.

نمی دونم شاید خسته شدم شاید هم بهونه گیر شدم. شاید هم هر دوش با هم. فقط اینو می دونم که دلم برای دلگرمی های مامانم برای نوازش هاش تنگ شده. تا وقتی بود فکر نمی کردم که یک چیز خارق العاده دارم که قدرش رو نمی دونم. حالا که ندارم می فهمم که هیچی ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:24  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
biger
روزهای زندگی من
برای با تو بودن
هیچ کس منو دوست نداره
آیه های زمینی
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
سفیر
دوستان بی وفا
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
حرف هاي يك پنجاه و چهاري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان