![]() |
![]() |
|
|
یک چند وقت می شد که از آدمیت به دور شده بودم و به اینترنت زیاد دسترسی نداشتم. یعنی داشتم ولی تصفه نیمه. چون در حال عوص کردن خونه بودم و تا تو خونه جدید برم برای همین یک هفته موقتا خونه دوستم بودم. خلاصه چون همه وسایلم رو بسته بندی کرده بودم و به دلیل تنبلی خیلی شدیدتر از دزآوردن کامپیوترم هم صرفنطر کردم. نمی دونم چرا با این کامپیوتر هم نمی شد فارسی توست ولی امروز یک مرتبه شد. کامپیوتره دیگه هر وقت دلش می خواد کار می کنه هر وقت دلش نمی خواد کار نمی کنه. خداییش این کامپیوتر اصلا زبون آدمیزاد حالیش نمی شه و هر کاری که خودش دلش می خواد انجام میده.
امروز داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگه حافظه آدما هم مثل حافظه کامپیوتر بود. هر چی رو هر وقت می خواستی می تونستی ذخیره کنی و هر وقت نخواستی می تونستی حذفش کنی. شاید خاطره مهمترین بخش زندگی آدما به شمار بیاد. بعضیهاش شیرینه و دوست داری برات مثل یک اسکرین سیور عمل کنه و هر وقت کار نداری بشینی و نگاهش کنی ولی بعضی هاش مثل یک ویروس عمل می کنه که اگه به جون کامپیوترت بیافته نمی داره هیچ کار کنی . نمی دونم شاید خاطره بعضی وقتا از ویروس هم بدتر باشه جون برای هر ویروسی بعد از یک مدت ویروس کشش هم میاد. ولی برای پاک کردن خاطره هیچ حلالی تا حالا کشف نشده |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 تیر1385ساعت 17:35 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|