![]() |
![]() |
|
|
امروز من به یک موفقیت بزرگ نائل اومدم. میگن یک نادون یک سنگ میاندازه که صد تا عاقل نمی تونن درش بیارن دقیقا شده بود حکایت من. یک بار هم که برنامه ام عین آدم کار میکرد وقتی می خواست پرینت کنه یک صفحه بیشتر پرینت میکرد.. یعنی خط آخر ریپورت رو یه جای اینکه تو همون صفحه بندازه تو صفحه بعد میانداخت. ریس جون هم هر چی چک میکرد نمی فهمید چرا. ظاهر قضیه همه چی درست بود ولی باطنش نه. اومدم درستش کنم و زیر ابروش رو بردارم زدم کلا چشم و چارش رو کور کردم که با کلی خواهش تمتا دوباره راه افتاد. خلاصه انقدر من و کامپیوتر با هم کلنجار رفتیم تا بالاخره روش کم شد و عین بچه آدم پرینت کرد و من داشتم دیگه رو ابرا پرواز می کردم. بعد بیاید بگید که مخ من کار نمی کنه. به این خوبی مثل ساعت کار می کنه.
دیروز من کلی با دامنم مشکل داشتم. پیدا کردن دامن سایز من واقعا مشکله. همه برام گشادن. یعنی من یک دامن ندارم که قشنگ سایزم باشه. همه در حال افتادن هستند. خلاصه من هی این دامنم رو می کشیدم بالا دوباره می اومد پایین. خلاصه دیدم نخیر اینجوری نمیشه. از اون ور همه سنجاق قفلی یادم رفته بود که چی میشه. خلاصه کلی پانتومیم بازی کردم تا بگم من سنجاق قفلی می خوام. کلی من همیشه به اینایی که دامنش رو تنشون قشنگ وای میاسته حسودیم میشه. خلاصه این لباس رسمی برای من نه تنها پوشیدنش دردسره خریدنش هم دردسره چه بلوز چه دامن. من با هر جفتنش مشکل دارم. آخیش فردا نه پس فردا صبح می خوابم. امروز ضبح مثل زالو به تخت چسبیده بودم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 21:14 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|