![]() |
![]() |
|
|
امروز از دیروز مخم درد گرفت. یعنی واقعا می خواستم یک در رو پیدا کنم برم. اول از همه اینکه واقعا زجر آوره که آدم یک عصا قورت بده و مجبور باشه که راست راست راه بره. عین آدمای استرلیزه پاستوریزه بشینی و با اون کفشای پاشنه دار تق تق از اینور بری اونور و مثل بز زنگوله به پا قبل از اینکه یک جا برسی به همه کسایی که اونجا نشستن اعلام وجود کنی که هی من دارم میام. راه رفتن با دامن که دیگه مرگ آوره نه می تونی از جایی بپری نه می تونی بدویی. مثلا امروز بارون اومده بود و من میخواستم از یک میانبر بزنم برم ولی یک قسمت کوجولوش اب جمع شده بود و من مجبور سدم که راهم رو دور کنم چون با دامن مزاحمم نمی تونستم بپرم. در ضمن چون زمین ها خیس بود راه پله ورودی چند تا پله اول لیز شده بود برای همین باید با احتیاط رد می شدم. آخه من به کی اینو بگم که درک کنه چقدر سخته که آدمشسته رفته باشه و جین نپوشه.
رییس جون اول امروز در کل در دسترس نبود و خیال خودش و منو راحت کرده بود. رییس جون دوم امروز منو مورد تشویق قرار دادن. به قول خودش باورش نمی شد که من چیزیای که دیروز و امروز رو بهم یاد داده چیزی زیاد ازش سر دربیارم. ولی امروز ازم چند تا سوال کرد و وفتی دید من به همه شون جواب دادم کلی شفاها مورد تشویقم قرار داد. فعلا که اینا یک مخ مفت گیر آوردن و هی براش حرف می زنن. یعنی اینا فقط حرف می زنن و من هی گوش می کنم و هر ۲ ساعت یک نفر آدم برام سخنرانی می کنه و سیستم و برنامه ای که باهاش کار می کنه رو برام توصیح می ده. امروز یک کم به خودم امیدوار شدم. وای که شنبه میشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 21:12 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|