![]() |
![]() |
|
|
امروز رفتم عروسی به اصطلاح خارجکی. عروس و داماد هر دوشون اهل انگلیس بودند که به قول خودشون اینجا یک جشن کوجیک گرفتند تا ماه دیگه برن انگلیس و یک جشن هم اونحا بگیرن. خوبی جشنی که آدم تو مملکت غربت می گیره اینه که تعداد آدنا خیلی کمه و به ۳۰ یا ۴۰ نفر میرسه که تقریبا میشه گفت اینا همه دوست یا همکار هستند و تقریبا از پدر و مادر و خواهر و برادر و عمو و زن عمو و ... خبری نیستالبته منظور من این نیست که فک و فامیل نباشن خوبه منظورم اینه که چون هیچکی رو نداری سر و ته اش به چند تا دوست و همکار ختم میشه.
عروسی لب ساحل و چراغ دریایی بود منظره واقعا خیلی خیلی قشنگ بود. یک چیزی اونورتر از قشنگ. بعدشم رفتیم یک رستوران و خلاصه بخور بخور. یک چیز این عروسی رو خیلی دوست داشتم. اول از همه اینکه بابا جون به زبان خودشون عقد شدن نه مثل ما یارو نصف خرفاشو عربی میگه نصفش رو فارسی. دومش اینکه حرفایی که زده می شد و باید دو طرف بهم می گفتن خیلی حرفای قشنگی بود. دو طرف باید دقیقا عین همه اون حرفا مه تو خوشی و ناراحنی و بی پولی و ثروتمندی و ... قول می دن که پهلوی هم باشن رو بهم بگن. بعدشم هم داماد یک سخنرانی می کنه. البته عروسی اینا چون خیلی به صورت سنتی برگزار نسده بود دیگه کسی دیگه ای سخنرانی نکرد.بعدشم مثل ایران که به جز فک و فامیل و نزدیک باید صد پشت اونورتر رو هم دعوت کنی چون زشته نبود. خلاصه من کم دیدم که تو ایران یکبار لیست مهمون فقط نوشته شته. هزار بار هی عوض میشه. اینو دعوت کنم اینو دعوت نکنم. نه نمیشه اینو دعوت کرد ولی فلانی رو دعوت نکرد بعدا شر به پا میشه. خلاصه همیشه دنگ و فنگ عروسی یک طرف این مهمون دعوت کردن هم یک طرف. البته صد رحمت به ایرانیها جون عروسی هندیها مثلا عموی طرف هم بری خودش مهمون دعوت می کنه و کلی آدم تو عروسی شرکت می کنه که این عروس و داماد بدبخت اصلا نمی دونن کیه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 21:27 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|