![]() |
![]() |
|
|
هم خوشحالم هم ناراحت. برای این خوشحالم چون تو این ۲ هفته ای که خواهرم ایران بود بابام کلی خوشحال بود. کلی اتفاق های خوب افتاد و در یک کلام اگه بخوام بگم خدایش خدا تا تونست بهمون حال داد یعنی در حدی که باور کردنش سخت بود. تو این ۲ هفته انگار من یک نفس درست حسابی کشیدم. چی میشئ همیشه اوضاع اینجوری بود.
با تمام این حرفا دیشب دلم گرفت. پهلوی خودم فکر می کردم چی میشد مامانم هم بود و این چیزا رو می دید. اتفاقاتی که تو این ۲ هفته بود تقزیبا چیزی بود که مامانم همیشه انتظارش رو می کشید و همیشه می گفت یعنی میشه من یک روز این چیزا رو ببینم؟ وقتی مامانم این حرفو میزد اصلا یک مثقال هم فکر نمی کردم که نبینه. مشوق تمام اون کارها مامانم بود و این روزا روزایی بود که نتیجه تمام زحمتهای خودش بود ولی نبود که نتیجه تمام زحمت هاش رو ببیته. ولی باز خدا رو شکر که نتیجه داد جون می دونم که از اون دنیا حتما می بینه. این روزا خواب مامانم رو زیاد می بینم. توی تمام خوابهام انگار من مردم و بقیه زنده هستند. آخه من تو خوای هیچ زوری ندارم. مثلا من اصلا رانندگی نمی کنم.انگار من بقیه رو می بینم ولی بقیه منو نمی بینن. نمی دونم ولی انگار من وجود خارچی ندارم. آخه تقریبا هیچ مکالمه ای با من رد و بدل نمیشه. بعضی وقتا فکر می کنم اگه من به جای مامانم رفته بودم اوضاع بهتر از این بود. دلم برای مامانم خیلی تنگ شده مخصوصا وقتایی که یک چیزی اتفاق می افته دلم میخواد تندی بهش زنگ بزنم. با تمام این احوال کلی خوشحالم که آرزوهای مامانم برآورده شد. مرسی خداجون. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 23:59 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|