تبليغاتX
حرف دل من - اتو
نمی دونم چرا من همیشه با اتو زدن مشکل دارم. البته اتو لباسهای راحت مثل تی شرت رو نمی گم. لباس های سخت مثل لباس مهمونی یا لباسی که جنسشون یکجوره که موقع اتو زدن باید مواظب باشی. این جور مواقع جون من در میاد.

چند وقت پیش یک دامن مشگی رسمی خریدم. اصولا میگن موقع اتو کردن رنگ مشگی بهتره پشت و رو اتو شه که برق نیافته ولی من فکر کردم از رو اتو کنم بهتر اتو میشه. خلاصه از رو اتو زدن همان و قشنگ رد اتو افتادن روش همانا. یعنی قشنگ نیم دایره ای که من با اتو زدم بر دامن نازنینم معلومه و دامن عزیز نازنینم به همین راحتی به لقا الله پیوست.

سه چهار روز پیش یک بلوز مشگی مهمونی رو اومدم اتو بزنم ایندفعه چون دفعه پیش مارگزیده شده بودم بلوز خوشگلم رو پشت و رو کردم ولی درچه اتو زیاد بود و من نگاه نکرده بودم و برای اینکه مثل دفعه پیش رد اتو ندازم ترجیح دادم که کم کم اتو رو تکون بدم یعنی هی بردارم بزارم. ولی با همون دقعه دومی که اینکار رو کردم به خاطر درجه زیاد اتو و اینکه جنس لباس یک جوری بود که باید مواظب می بود یک مرتبه دیدم وای مثل اینکه یک کم جمع شد. خلاصه این هم رفت پهلوی دامن عزیزم.

دیروز باید یک لباس سفید مهمونی رو اتو میزدم. اول از همه درجه اتو رو کم کردم لباس رو هم برای احتیاط بیشتر پشت و رو کردم. درجه اتو به حدی کم بود که اصلا اتو نمی کرد. خلاصه همی من پریز زو میکشیدم بیرون و دوباره میزدم. درجه اتو رو هی کم کم زیاد می کردم. باز می دیدم فایده نداره این لباس چرا اتو نمیشه. این که درجه اش هم دیگه زیاد کردم. نگاه کردم به پریز تا درش بیارم دیدم اصلا تو پریز نیست. دلم میخواست تک تم موهای سرم رو بکنم.

اتو کردن برام شده یک معضل. هر روز صبح باید اتو کنم. حالا اتو کردن تی شرت و لباس معمولی زیاد کاری نداره. ۳ سوته اتو می کنم. دیگه خبره شدم. ولی با لباس مهمونی واقعا مشکل داشتم و دارم.

یادمه یکبار خیلی سال پیش محبتم نسبت به بابام قلمبه شده بود و خواستم لباس بابام رو که داشتند با مامانم می رفت مهمونی من اتو بزنم. اون موقع هم صفر کیلومتر بودم و کار نکرده. برای اینکه تنبل هم بودم فقط می خواستم جای خط لباس رو اتو کنم. برای همین اتو رو ثابت گداشتم روش. وقتی برداشتم جای اتو دقیقا رو لباس بود. از ترسم رفتم لباس رو انداختم ته لباس چرکها. حالا هی مامان و بابام دنبال لباس می گشتن و من هم که اصلا به روی خودم نمی آوردم که چه دسته گلی آب دادم. آخرش بابام با دیر شد دیر شد مامانم به یک لباس دیگه رضایت داد. و تا مدتها بعدش هنوز بابام نمی دونست چه بلایی سر لباسش اومده.

نمی دونم چی می شد که جنس همه لباسها یک جوری بود که اصلا اتو نمی خواست. تونوقت کلی خوش به حال من می شد و من از این عذاب الیم راحت می شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 21:25  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
biger
روزهای زندگی من
برای با تو بودن
هیچ کس منو دوست نداره
آیه های زمینی
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
سفیر
دوستان بی وفا
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
حرف هاي يك پنجاه و چهاري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان