![]() |
![]() |
|
|
گفته بودم که خواهرم قرار بره ایران تا یک هفته پهلوی بابام باشه و یک سری کار بود که بابد انجام میداد. به خاطر یک بدشانسی که از یک طرف خوش شانسی میشه خواهرم مجبوره بیشتر ایران بمونه. البته اگه به دل خودش و بابام بود بیشتر می موند ولی به خاطر عزیز دوردونه اش که عشق منه نمی تونه زیاد بمونه.
خواهرم داشته کلی قربون صدقه اش می رفته که دلم برات تنگ میشه و از این حرفا. برگشته گقته حالا که قرار نیست که بری برای همیشه میری بر میگردی ولی اگه دیر بیای یک سگ میاریم تو خونه. اینم دیگه نقطه ضعف خواهر منو گیر آورده. یک چند وقت پیش هم خواهرم بر میگرده بهش میگه اگه من همش تورو بغل کنم و راه ببرم بعد مثل مامان بزرگ سکته می کنم ها میرم پهلوی اون. اولش ناراحت شده بعدش برگشته گفته اگه تو بمیری و بری پهلوی مامان بزرگ من و ددی میریم یک سگ می گیریم. خواهر من از جک و جونور خیلی بدش میاد ولی برعکسش این بچه نترسه وعجیب ترسوه. خلاصه خواهرم میگه می بینی ترخدا سگ رو از من بیشتر دوست داره. بهش میگم یک سگ بگیر تا نخواد برات جانشین بیاره. ناگفته نماند که بدون خواهرم خیلی سخت بند میشه و به قولی ازش جدا نمیشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 20:50 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|