![]() |
![]() |
|
|
بعضی وفتا آدم رو دنده خوش شانسی می افته بعضی وقتا رو بدشانسی. خلاصه من که فکر کنم یا خدا من رو دکمه بدشانسی گیر داده یا اینگه شانسم بدجوری چپه شده.
خیلی وقت بود که هر وقت می خواستم یک چیزی رو حساب کتاب کنم با ماشین حساب کامپیوتر حساب می کردم. زد و دیشب چون احتیاج داشتم که تند تند حساب کنم برای همین رفتم ماشین حسابم رو آوردم که با اون کار کنم که دیدم بله آقای ماشین حساب باطریشون تموم شده و کار نمی کنه. آخه من نمی دونم مگه ماشین حساب نوری هم باطری میخواد؟؟؟؟؟ از اون ور هم باید معنی یک سری لغت رو در می اوردم که عمرا به گوش کسی نخورده و سال یکبار هم استفاده نمیشه ولی چون اون کار هم باید سریع انچام میشد رفتم دیکشنری الکترونیکی انگلیسی به انگلیسی خودم رو گشتم و پیدا کردم. بعد از کلی ذوق مرگی که آخ جون اینهاش وقتی روشن کردم و دیدم نخیر روشن بشو نیست فهمیدم که ایشون هم باتریشون تموم شده. اینها که گذشت و من دست از پا درازتر به کامپیوتر دست به دامن شدم که شکر خدا اون دیگه خجالتم نداد. عجیب بود. احتمالا اگه اون هم می خواستم از باتریش استفاده کنم شارژ نداشت. خدا رو شکر این یکی دیگه به برق وصل بود. یک اتفاق بدشانسی دیگه هم افتاد که اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه پس بهتره که نگم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 23:0 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|