![]() |
![]() |
|
|
هی نا امید می شم هم امیدوار می شم. یک لحظه به خدا غر می زنم یک دقیقه بعدش شکرش رو می گم. نمی دونم. آخه بعضی وقتا در عرض یک روز هم اینوری بهم حال می ده هم اونوری. یک روز خوب. فرداش بد. نمی دونم راستش یک کم شاید هم خیلی از قهر خدا می ترسم. نمی دونم این ترس از کتابهای دینی مدرسه اومده یا از فیلم و کارتون و هزار چیز دیگه. خواهرم میگه به خدا غر نزن یک مرتبه حالت رو میگیره بعد بهت میگه بزار بهت نشون بدم بدبختی یعنی چی بعد اونوقت آدم میشی؟ میگه من نمیگم اوضاع ما به خاطر مسائلی که جدیدا پیش اومده خوبه ولی خوب اینو بدون بدتر از این رو هم خدا می تونست بده. میگه اگر خودش یک چیز رو خراب کرده حتما یک جور دیگه راست و ریستش می کنه.
نمی دونم خدا کنه که زودتر این فصل بد بگذره و همه چی برای بابام خوب پیش بره و خدا بهش قدرت بده که بتونه این سختی هایی رو که الان داره تنهایی تحمل می کنه و صداش هم در نمیاد رو بگذرونه. شما هم براش دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 23:28 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|