![]() |
![]() |
|
|
عید داره نزدیک میشه ولی خوب برای من که فرقی نمی کنه. چون نه اینجا حال و هوای عید داره و نه من حوصله اشو دارم. تازه امروز از بابام پرسیدم که عید اونجا ساعت چنده و فهمیدم که نصفه شبه. منکه فکر نکنم اگه اونجا می بودم حاضر می شدم نصف شب پاشم که هی عید شده. برای من که فرقی نمی کنه عید یا هر چیه دیگه.
این چند سالی که اینجا هستم هر بارش دلم خوش بوده که اگه من اینجا تنهام عوضش بقیه دور هم هستند. مامان و بابام باهم هستند. خواهرم سر دنیا با بچه اشو و شوهرشه و من هم این وسط مسطا یک غلطی می کردم. پارسال به خاطر اینکه مامانم دم عید رفت و من و خواهرم رفتیم ایران بابام تنها نبود حداقل برای عید. چون سر و تهش فقط ۲ هفته تونستم بمونم. مرده شور این دانشگاه رو ببرن که مجبور بودم که برگردم. ولی امسال مطمئنم که خیلی احساس تنهایی می کنه. یادمه هم مامان و هم بابام خیلی به عید حساسیت داشتند و وقتایی که به نصفه شب می افتاد من از پسشون بر نمیومدم که بگم بابا بی خیالش. امسال بابام هم ذوق و شوق عید نداره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 20:29 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|