![]() |
![]() |
|
|
امروز یک فیلم دیدم که یک قسمت هاییش خیلی شبیه زندگی من بود. البته من فیلم رو از وسطاش نگاه کردم و نفهمیدم که بابای بچه کجا بود ولی به هر دلیل قرار میشه برای کریسمس بیاد خونه. و درست قبل از کریسمس که اینا خانوادگی می خوان برن باباهه مجبور میشه بره یک جایی و سعی می کنه که خودش رو برای کریسمس برسونه که تو راه می میره. روز قبل از مرگش با هم دیگه آدم برفی درست کرده بودن. کریسمس بعدش که میشه وقتی بچه همسایه رو می بینه که داره با باباش آدم برفی درست می کنه کلی بهش حسودی می کنه و تو دلش آرزو می کنه که کاش اون هم باباش بود.
شباهتش با من این بود که من هم از مامانم دور بودم و ندیدمش. مامان من هم شب عید از پیش ما رفت و من هم شب عید به تمام کسایی که خانواده داشتن و با هم بودن حسرت می خوردم. هنوز چمدون بسته مامانم برای عید از یادم نرفته. ولی بک فرقی بود که تو فیلم روح باباش تو آدم برفی که درست کرده بود اومده بود و پسر بچه می تونست باهاش حرف بزنه و دعاش برای اینکه کریسمس باباش باهاش باشه برآورده شد. ولی تو شهر من نه برف میاد نه هیچی من نمی دونم که مامان من چه جوری می تونه بیاد پیش من؟ شاید بره پیش بابام. شاید هم بره پیش خواهرم. نمی دونم. هر چی هست خوش به حال همه اونایی که با هم هستن و هر کدومشون یک گوشه دنیا پرت نشدن. چی می شد که شرایط بعضی وقتا ایجاب نمی کرد که هر کی یک سو بره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 22:30 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|