![]() |
![]() |
|
|
دیروز می خواستم خیر سرم بشینم یک کم درس بخونم که یک مرتبه وسط درس خوندن یاد یکی از دوستام به اسم هاله افتادم. دیدم چندوقته که ایک چند روزی می شه که ازش خبر ندارم.خلاصه براش پیغام گذاشتم و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که زنگ زد. پرسید داری چیکار می کنی گفتم اگه خدا بخواد دارم درس می خونم. مثل اینکه مورد قبول واقع نبود چون گفت می خوااد ماشینش رو بده برای سرویس. قرار شد ناهار بیاد اینجا. رفتیم بیروم ناهار خوردیم و یک اومد اینجا که دیگه وقت تحویا گرفتن ماشین شد. خلاصه تو این هیری ویری یکی دیگه از دوستام هم به ما ملحق شد و اون دوتا که اصلا دوست نداشتن تو خونه باشن . خلاصه می خواستن همینجوری یک مقدار این خیابونها را متر کنن که شوخی شوخی سر از یک جایی که حدودا یای دو ساعت با ما برق داشت سر درآوردیم. البته بماند که این خانم راننده ما چشماشون آلبالو گیلاس می چیندن و هم اینکه یک خورده گیج می زدن و ما با سلام و صلوات به پمپ بنزین رسیدیم. خدا می دونه چقدر از دیدن پمپ بنزین خوشنود شدم و قند تو دلم آب شد.
بعد از تمام این احادیث رسیدم به جایی که می گن شرقی ترین نقطه اینجاست. البته بین علما اختلاف افتاده بود و یکی کی گفت شرق ترین نقطه دنیا هم هست. به نطر من اونش اطلا مهم نبو چون واقعا من فانوس دریایی به این قشنگی ندیده بودم. یک گوی گرد درخشان بود. ستاره ها اونچا انقدر بزرگ و درشت بودن و انقدر بهشون احساس نزدیکی می کردی که دوست داشتی بچینیشون. اگه از سرما در حال منجمد شدن نبودم به این زودی بر نمی گشتم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 خرداد1385ساعت 9:42 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|