![]() |
![]() |
|
|
فکر نکنید من رفتم علی آباد کتول و دسترسی به اینترنت ندارم. این لب تاپ اینا از روزی که من اومدم قاطی کرده و منو به غلط کردن میاندازه. نمی دونم چه مرگش شده هر وقت دوست داره صفحه رو می بنده هر وقت دوست داره یه صفحه دیگه باز می کنه.
از سفرم هم اگه بخوام بگم باید بگم به غلط کردن افتادم. سه تا هواپیما عوض کردم . من نمی دونم این چه غلطی بود که من کردم. وقتی رسیدم گفتم عمرا من سال دیگه بازم بیام. سال دیگه میرم کوچه بالایی مسافرت. شبای اول که عین جغد بیدار بودم. خوابم نمی برد که. هی می شمردم یه گوسفند دو گوسفند سه گوسفند ...... از اونور هم ipod رو میزاشتم تو گوشم که خوابم بره. بابام هم دیروز اومد ولی از دیروز که اومده دوتایی با خواهرم همش به غذا دادن من گیر دادن. چهار چشمی منو میپان که من چی خوردم چی نخوردم. خلاصه اینکه در این یه مورد منو دارن دق میدن. اگه اینجوری پیش بره باید زودتر برگردم وگرنه دیوانه میشم. بهشون میگم خوبه من دور از شماها هستم وگرنه من دق می کردم انقدر به غذا خوردن من گیر میدید. خلاصه خدا به من صبر بده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 12:4 توسط شیوا |
|
|
این ۲ هفته اخیر خیلی همش بد گذشت. البته این ۲ هفته همه اش مربوط به خودم می شد. معلوم نبود اول مسافرت میرم یا نه. یعنی تا همین دیروز که پاسپورتم به دستم رسید. کم منده بود امروز زنگ بزنم که بلیطم رو کنسل کنم . خواهرم می گفت کاشکی پاسپورتت رو نمی فرستادی. حداقل اینجوری پاسپورتت دستت بود. چهارشنبه ۵ بار از صبح تا عصر زنگ زدم اداره پست ببیتم که فرستادن یا نه؟ یعنی یه جورایی کم مونده بود خودشون برام یه پاسپورت درست کنن .ولی می گفتن بسته ام رو هنوز اونجا نیست. قیافه منو هر کی دیروز می دید انگار تو جنگ شکست خوردم و همه کشتی هام غرق شدند.
حالا که به خودم اومدم می بینم هیچ غلطی نکردم. یعنی نه خرید کردم نه چمدون بستم نه هیچی.نمی تونم باور کنم که من تا ۴ روز دیگه خواهرم و بچه اش رو می بینم. یه جورایی فکر کنم جونم در بیاد تا برسم. ۲ روز تو راهم. ۲ جا توقف دارم. برگشت ولی بیشتر تو راهم چون توقفم طولانی تره. فردا باید برم چمدون بخرم. سوغاتی بخرم. برای خودم یه چیزایی بخرم. تا همین الان که نشستم اینجا انگشت کوچیکه ام رو هم برای هیچکدوم از این کارا تکون ندادم. تازه باید یه سر هم سرکار برم. به این میگن خونسرد. بعد به بابام که هفته دیگه پروازشه زنگ زدم می پرسم که کارات رو کردی. میگه دارم چمئونم رو یواش یواش می بندم. میگم بابا خیلی خونسرس که هنوز هیچ کاری نکردی. شانس آوردم بابام اینجا نیست. همش پهلوی خودم صحنه ای رو تجسم می کنم که بچه خواهرم رو می بینم. نمی دونم چقدر میتونه اون لحظه برای من قشنگ باشه. خدا کنه بتونه تا نصفه شب بیدار بمونه آخه من نصفه شب به وقت اونا میرسم. به خواهرم میگم تا جایی که می تونی بیدار نگه اش دار. میگه انقدر ذوق و شوق دیدن تو رو داره که فکر کنم بیدار بمونه. فسقلی به من میگه بیا اینجا من ازت نگهداری میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 19:39 توسط شیوا |
|
|
یک کم از دلشوره ام کم شده ولی از بین نرفته. من هنوز لنگ مسافرتم رو هواست. پاسپورتم هنوزم به دستم نرسیده. گفتن برام چهارشنبه میفرستن. من پست سفارشی کردم که فرداش به دستم برسه. خدا کنه این وسط گم و گور نشه یا دیر نرسه وگرنه من یه جورایی بدبخت میشم.از دیشب تا حالا دست به دعا شدم که ۵شنبه به دستم برسه وگرنه باید زنگ بزنم بلیطم رو کنسل کنم.
تو این هیری ویری دلشوره من خل و چل یکشنبه ماراتن شرکت مرده بودم پدر پا و کمرم در اومد. فرداش هم صبح رفتم یه شهر دیگه . باید اولین پرواز صبح رو میگرفتم. از اونور هم آخرشب باید بر میگشتم. باید رسمی هم می بودم. تمام مدت هم راه رفتم. یعنی دیگه عملا چلاق شدم. یه جا از پله باید پایین میرفتم عین این زنهای حامله دستم رو به نرده کنار گرفتم رفتم پایین. رییس جون رو هم امروز سگ بسته بودن. من که دیروز نبودم. یکی دیگه هم که ماراتن شرکت کرده بوده از پا درد نتونسته بره یکی دیگه هم زنگ زده بوده و رو پیغام گیرش پیغام گذاشته بوده که نمیاد. یه جورایی تیمش یه جورایی تاقص بوده . خلاصه مثل اینکه کار هم زیاد بوده دستش به هیچ جا بند نبوده. برا همین من امروز ترجیح دادم دم بال و پرش نرم. ولی اون خودش اومد به همه یه غری زد و رفت. مهلت دفاع هم به هیچکی نداد. کاری نداشت که تو به چه دلیلی نبودی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 تیر1387ساعت 21:6 توسط شیوا |
|
|
دعا می کنم که حرفی که امروز شنیدم فقط حرف مفت بوده باشه. گرچه حرف مفت به هر نوعیش بده. اگه راست باشه خیلی چیرا عوض میشه. دیگه هیچی مثل قبل نمیمونه. هیچی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 21:6 توسط شیوا |
|
|
۲ هفته دیگه مسافرم ولی هنوز یه اپسیلون هم کار انجام ندادم. فقط بلیطم رو گرفتم. به جز اون هیچ غلطی نکردم. البته یه لنگ این مسافرت رو هواست که امیدوارم گند نزنه به همه چی.
یکشنبه ماراتن شرکت کردم. خیر سرم نمی دونم چرا خر شدم. حالا هم چهارانگشتی توش موندم. دوشنبه یعنی فرداش هم باید برم یه شهر دیگه و شب برگردم. تو اون چند روز هم باید همه چی رو به یه سری آدم یاد بدم تا وقتی نیستم اونا کار منو بکنن. از همه بیشتر باید به رییس جون جواب کتاب پس بدم و بهش همه چی رو هم توضیح بدم که چی به چیه که اگه برنامه ای جواب نداد بدونه که پشتش چیه که بتونه درستش کنه. کلی تو سرم فکر دارم. دیگه نمی دونم که نگران کدومش باشم. پریشب داشتم میرفتم تو جام. به خدا گفتم دیگه نمی دونم که کدوم رو ازت بخوام درست کنی. هر کدوم که دم دست تره و برات راحت تره رو حلش کن. بعد بگید من غر میزنم. دعا هم می کنم به خدا این امکان رو می دم که هرکدوم رو خودش خواست درست کن. براش تعیین تکلیف نمی کنم. باورم نمیشه که من تا ۲ هفته دیگه بچه خواهرم رو بغل می کنم. فکر نمی کنم هیچ حسی قشنگتر از این باشه که آدم بچه خواهرش رو بغل کنه. باهاش بازی کنه. براش هرچی خواست بخره. نمی تونم بگم چقدر دلم میخواد اون لحظه بیاد. حیف که همش ۳ هفته باهاش هستم. خداجون این مسافرت رو دقیقه آخر بهم نزنی یه وقت که من مجبور بشم نرم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 21:35 توسط شیوا |
|
|
روز شنبه کار کردن یعنی مرگ ولی وقتی همه مرخصی که داری رو گزاشتی برای دیدن خواهرت خرج کنی و مجبوری یه سفر یه روزه بری یه شهره دیگه و بیای تا یک مدرکی رو بگیری بعدش مجبور میشی به حاش شنبه بری سر کار چون دوشنبه دیگه باید بری اون شهر.
خوبی شنبه کارکردن اینه که دیگه هفتصد بار وسط کارت نباید هی کار اینو اونو راه بندازی. امروز متوجه یه عیب تو سیستم شدم که اگه به رئیس جون بگم احتمالا فشارخونش میره بالا. من هروقت کارم گیر می کنه و بعدش خود رئیس جون هم نمی دونه چه جوری درستش کنه به من میگه تو دختر باهوشی هست برو فکر کن پیداش می کنی. مطمئننا دوشنبه بهم همین حرفو میزنه. من هم متقابلا میگم چه جوری؟ اون هم میگه پیداش می کنی. من هم تو دلم میگم به قیمن جون دادن من. بهم یه خبر نصفه نیمه بد دادن ولی گفتن به بابام نگم. گفتن نگران نباشم و چیز مهمی نیست ولی ازم خواستن به بابام نگم چون بابام نمیخواد من بدونم چون نمیخواد من نگران شم ولی من میخوام از بابام بپرسم تا بفهمم چیه؟ من فعلا قول دادم به بابام نگم ولی قول گرفتم که هرچی شد به من خبر بدن. از دیشب تا حالا همش دارم نقشه میکشم چجوری از بابام بپرسم تا خودش بهم بگه. مثل اینکه بابام قلبش درد گرفته.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 تیر1387ساعت 23:11 توسط شیوا |
|
|
من نمی دونم کی میاد اینهمه ظرف برای من کثیف می کنه میره. من اگه صبح تا شب هم ظرف بشورم بازم ظرف کثیف تو ظرفشوییه. من نمی دونم مگه یه نفر آدم چقدر طرف کثیف می کنه. بیشتر از هر کاری من تو این خونه ظرفشوری می کنم. شغل دومم شده ظرفشویی.
امروز بعد از خوردن ناهار به این نتیجه رسیدم که من با بز به نسبینی دارم. یه ظرف پر سالاد کاهو رو تنهایی تموم کردم. فکر کنم بتونم یه دونه کاهو درسته رو خودم بخورم. نمی تونم لذتی رو که موقع خوردن سالاد با یه عالمه سس بهم دست میده رو توصیف کنم. یکشنبه تقریبا لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. جمعه و شنبه تقزیبا ساعت ۲ نصفه شب خوابیدم. بقیه روز هفته هم خیلی خسته شدم از بس که عین خود خر کار کردم. پرده ها کشیده بود. خونه هم ساکت برای همین اصلا نفهمیدم که ظهر شده. اگه به بابام بگم تا ظهر خوابیدم میگه خجالت داره. نگو تا ظهر خوابیدی بگو یک روزت کامل از بین رفت. بابای من صبح ساعت ۶ صبح بیدار باش میزنه. اختمالا تو اون ۱۰ روزی که با بابام هستم ساعت ۶ منو بیدار می کنه. میگه نمی خوای بیدار شی. ظهر شد عوضش سه شنبه تا ساعت ۲:۳۰ صبح بیدار بودم داشتم کار می کردم. رییس جون هروقت میره مسافرت من بدبخت می شم. فقط زنگ میزنه که اینکار رو من میخوام. هیچ رقمه هم حالیش نمیشه که بابا مگه من چه گناهی کردم که تو میخوای ولی من باید جونم دربیاد تا این چیزی که تو میخوای رو پیدا کنم. سهشنبه صبح وقتی دید من ۲:۳۰ صبح میل زدمکه تموم شد باورش نمی شد که من تا صبح بیدار موندم. گفت می تونی امروز زود ربی ولی من انقدر کار داشتم که نرفتم. این هفته انقدر فکرم مشغوله که نمی تونم دیگه فکر کنم. به این نتیجه رسیدم که واقعا خیلی مغز صبوری دارم برعکس خودم که زود جوش میارم. انقدر که من از معزم انتظار دارم که همه جوره با من کنار بیاد هر مغز دیگه ای بود تا حالا صد بار طلاق گرفته بود و مهرش رو حلال کرده بود و جونش رو آزاد. بابام هنوز کم حرفه و زیاد با کسی حرف نمیزنه. فقط در حد رفع نیاز. دلم میخواد بابام سرحال باشه. خود این موضوع کلی ذهن منو مشغول کرده. دیگه واقعا مخم در این موضوع تعطیل داره میشه. هرجاش رو می گیرم یه جا دیگه اش میزنه بیرون. موندم با این همه فکر چیکار کنم و کجای دلم بزارمشون.؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 تیر1387ساعت 19:22 توسط شیوا |
|
|
هفتصد هزار بار اومدم بنویسم هی نشد.
کنسرت حسابی بهم خوش گذشت البته بگذریم که فرداش درسته از حلقومم دراومد. ولی هرچی بود برای یه شب بی خیال این دنیا به همه چیزاش بودم. من از بعضی اداهاش که مثلا پاش رو می کوبونه رمین یا سرش رو تکون میده خیلی خوشم میاد. به خواهرم میگم من اگه خواننده می شدم کلی بلیطم رو گرون می فروختم حنجره من دراومد. فرداش صدام در نمی اومد. شکر خدا اوضاع ایران یک کمی بهتره شده. بابام دیروز برای اولین بار خندیده. وقتی بهم زنگ زدن و گفتن بابات امروز خوشحاله کلی خوشحال شدم. آخه بهم گفته بودن که بابام سر این جریانات اخیر خیلی گرفته شده و حتی شام نمی خوره و با کسی حرف نمیزنه. دیشب خبردار شدم که خندیده و شام می خواسته بخوره ولی تلفنش زنگ میزنه که بره ختم یکی. پیش خودم فکر کردم که دیگه من از اینکه بابام شام خورده هم باید خوشحال باشم. بابام بهم میگه هرچی میخوای بگو برات بیارم. میگم از همون اولش وسایل منو جدا بزار که با مال خواهرم اشتباهی ندی. میای اونجا چمدونت رو که باز می کنی بعد خواهرم فکر می کنه مال اونه. میگه خیالت راحت باشه. مال تورو جدا میزارم. از هرچی بگیرم ۲ تا می گیرم. میگم نه باید برای من بیشتر بگیری. به خواهرم گفتم من حواسم هست که وسایل منو کش نری. هرچی بابا برای من هله هوله بیاره با خودم می برم و اونجا باز نمی کنم. به خاله ام سفارش دادم برام لواشک نازک ترش بخره بفرسته. می خواستم به بابام بگم ولی می دونستم آخرش میره از این صادراتی ها می گیره که من دوست ندارم. من از اونایی که تو راه شمال می فروشن و شکلش مثل سیبه. از اونا می خوام. نمی دونم تو خود تهران هم از اونا می فروشن یا نه؟ بچه خواهرم نشسته فکر می کنه من برم اونجا براش چی بخرم. من نشستم دارم فکر می کنم بابام می خواد بیاد پهلوی خواهرم من چی بخوام برام بیاره. فعلا تو لیستم لواشک و آلبالو خشکه و زعال لخته خشک و نبات و پسته و سوهان و تخمه و گز و ازاین میوه خشک ها مثل برگ هلو نوشتم. البته لیست هنوز ادامه داره. باید فکر کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 تیر1387ساعت 14:4 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|