![]() |
![]() |
|
|
واقعا دلم می خواست فردا رو با تو قسمت کنم. حالا که نیستی تو دلم قسمت می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:1 توسط شیوا |
|
|
من نمی دونم وقتی تو یه بازی خوب نیستم مگه مجبورم بازی کنم؟ خدا این نه گفتن رو به من یاد بده. چهارشنبه مرخصی گرفتم سر کار نمیرم تا با دوستام برم جشن بگیرم برا جیزی که به دست آوردم. شبش رئیس جون و بقیه می خوان برن بولینگ. دفعه پیش که من باهاشون رفتم نفر آخر شدم. بعد از اون هم چون اعتماد به نفسم خورد کف زمین تصمیم گرفتم اینجور جاها ظاهر نشم تا یه ملت خوشحال نشن که نفر اول شدن. من امروز اصلا به روزی خودم نیاورم که یادمه چهارشنبه بریم بولینگ. ولی تا درخواست مرخصی منو دید گفت بولینگ که میای؟ گفتم نمی دونم. گفت ولی من می دونم چون باید بیای. دیر نکنی ها. منم عین این بچه حرف گوش کن گفتم چشم. نمی دونم چرا جاهای دیگه اینقدر حرف گوش کن نیستم. به بقیه که میرسم سر ناسازگاری میزارم. هرچی طرف غریبه تر باشه من بهش بیشتر چشم میگم و نه نمیارم.
دارم یک برنامه رو میخوام خودم یادم بگیرم. به یکی از دوستام گفتم فلان کتاب رو برای من از کتابخونه می گیری سر راهت. وقتی کتاب رو بهم داد دیدم برا خودش هم کتاب گرفته . می بینم کتاب داستان گرفته. میگم من فکر کردم تو هم کتاب درسی گرفتی. میگه کتابخونه هر جی کتاب درسی داره برای Dummies هاست.برای Professional ها هیچی نداره. اخه کتابی که من گفتم برام بگیره آخرش اینو نوشته. می خواستم با همون کتاب برنم تو سرش ولی دیدم حیف کتابه. تو سر اون باید با یک چیز محکمتر بزنم که حداقل افاقه کنه. حالا من این کتاب رو گرفتم ولی بخونمش یا نخونمش با خداست. من که چشمم آب نمی خوره. میگم من اونقدر ها هم وحشی نیستم ها. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 19:34 توسط شیوا |
|
|
سرکار جدیدا رشوه میگیرم. رشوه ها ولی فرق می کنن . بعضی وقتها زیاده بعضی وقتها کم. البته من نمی خواستم رشوه گرفتن رو اینجا شروع کنم ولی خود رییس جون اولین بار پیشنهاد رشوه رو به من داد من هم با کمال میل قبول کردم. از اون روز من تقریبا هر روز رشوه می گیرم. تازه بعضی وقتها هم بی دلیل رشوه می گیرم.
رشوه گرفتن من از اونحایی شروع شد که یک کاری که به من مربوط نمی شد رو رییس جون به من داد. گفت اگه کمک فلانی کنی من هم بهت این بسته گنده شکلات رو میدم. خلاصه یک دونه از اون شکلات رو به عنوان پیش پرداخت داد که یه ثانیه ای تموم شد. بعدش هم که کار تموم شد یه بسته کامل گرفتم. فرداش دوباره یکی دیگه ازم یه کار خواست. البته اون چزو وظیفه کاریم بود. ولی خودش بعدش بهم رشوه داد من هم قبول کردم. خلاصه بک شکلات خیلی خوشمزه هم از اون گرفتم. سرکار هم بعضی وقتها شکلات پخش میکنن. همه سهمشون رو میدن به من. رییسم اونوقتی میگه من بابد بهشون بگم زحمت نکشن برن پخش کنن بیارن همشو بدن به تو. خودش هم مال خودش رو همیشه میده به من. میگه هر وقت رو میز من شکلات دیدی بردار برو. یه جورایی میشه گفت من به شکلات معتادم. اگه شکلات نخورم احساس می کنم یک جیزی تو خونم کم شده. وقتی شکلات می بینم گل از گلم میشکفه. اصلا دلم نمیخواد شکلاتم رو با کسی قسمت کنم. اگه از شکلاتم به کسی بدم انگار میخوام جون بدم. حاضرم بی غذا بمونم ولی بی شکلات نمونم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 12:47 توسط شیوا |
|
|
من وفتی اومدم اینجا اولش ۲ تا هدف داشتم. فسمت اولش که معلومه درس خوندن بود و بهش رسیدم. قسمت دومش رو هم چهارشنبه میرسم. کلی برای این موضوع خوشحالم که اینم شد.
خواهرم صبح بهم می گفت که خواهر زاده ام تو مهدکودکش گفته که من خیلی خوشحالم. چون قراره خاله ام (یعنی یک فروند من ) برم ببینمش. من که به شخصه دارم بال در میارم. فکر کنم اون هم می دونه من چقدر دوستش دارم و حاضرم براش هرکاری کنم. بهش گفتم که هرچی میخوای بخری نگه دار من بیام برات بخرم. دلم میخواد هرچی دوست داره براش بخره. فکر کنم خیلی حال بده ادم برای بچه خواهرش هی خرید کنه. امیدوارم که یک گنجی چیزی پیدا کنم تا اون موقع. خداجون بی زحمت یه پول خیلی قلمبه بنداز پایین که من شدیدا پول لازم هستم. اینجا مثل ایران گدا هم نداره که برم بشینم سر گذر. دیشب همینطور که داشتم چرخ میزدم از این وبلاگ به اون وبلاگ دیدم. یکی یه جا یه آهنگ از همیرا گذاشته. تو دلم گفتم زهلم. ادم قحطی بود. اینو خوشش اومده. کلیک کردم روش. دیدم. وای من این آهنک رو کلی باهاش تو ایران تو ماشین خوندم و خبر نداشتم که اونی که داره چه جه می زنه. حمیراه. ناگفته نماند که دیشب هم کلی همراهی کردم. بزار ببینم سوادم قحط میده اینجا بزارم. من اینجا از این کارا تا حالا نکردم حالا هرچی میگردم نم تونم ّنگه رو پیدا کنم از کدوم وبلاگ شنیدم. بزارید پیدا کنم. بعد میزارم. پیدا شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 20:5 توسط شیوا |
|
|
زنگ زده که بهم خبر بده. خودم خواستم که اینکار رو کنه. اینجوری تقزیبا هر ۲ روز از بابام خبر دارم. بابام اکثرا ۵شنبه و جمعه زنگ میزنه. وقتی هم که زنگ میزنه از من فقط می پرسه. همش میگه خبری نیست. بقیه روزا ساعتش زیاد به من نمی خوره. اونم در هفته یکبار زنگ میزنه. یکبار یا ۲ بار هم خودم زنگ میزنم.
امروز وقتی زنگ زد وسط حرفاش هواسم گم و گور شد. دیگه نمیشنویدم که چی داره میگه. از اینکه به جای مامانم یه نفر دیگه داره بهم میگه کی به کی شده یا چی به چی شده. فقط آ]رش رو شنیدم که گفت حال بابات خوبه. نگران نباش.اینچور موقع ها دلم میخواد تمام دنیا رو خفه کنم وقتی می بینم که دنیای خودم خفه شده. من حال رو نمی خوام. من آینده رو نمی خوام. من فقط میخوام برگردم به ۴ سال پیش برگردم. دلم میخواد برگردم به روزی که ایران رو ترک کردم. اگه ۴ سال نمی تونم. به ۲ سال پیش برگردم. اینجوری برگردم به زمانیکه مامانم بود. نه برگردم به آخرین شبی که با مامانم حرف زدم. اونجوری امکان نداره که دیگه تلفن رو قطع کنم. تا خود صبح حرف میزنم. خدا آخه چقدر کوتاه بیام. امروز از اون روزایی هست که حوصله ندارم. نه حوصله خودم نه حوصله هیچکی. از اون شبایی که برای پاچه گرفتن آماده آماده هستم. از اون شبایی که کافیه یکی بهم بگه که بالا چشمم ابروه تا هفت دنیا رو جلوی چشمش بیارم ( وحشی میشم بعضی وقتا ولی نه دیگه انقدر) . دلم نمیخواد به این زندگی عادت کنم و بگم مجبورم بسازم و بسوزم چون قضا و قدر برام اینجور نوشته شده. می دونم امروز ۲ تا پست شد ولی حرف تو گلوم باد کرده بود. این یک هفته ای که ننوشتم به حاش تو کامپیوترم می نوشتم وگرنه دق میکردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:17 توسط شیوا |
|
|
هفته پیش سر یک موضوعی که پیش اومد تصمیم گرفتم که دیگه ننویسم. اون لحظه ای که نوشتم نمی نویسم انقدر عصبانی بودم که دلم می خواست کسی که منو عصبانی کرد رو خفه اش کنم. ولی خوب در دسترس نبود.
تو این یه هفته هم دلم برای وبلاگم تنگ شده بود هم دیدم خیلی دوستای خوبی تو این مدت تو این وبلاگ پیدا کردم. حیفه که اینجا رو ول کنم و برم یه جای دیگه. از اونور هم وقتی دیدم برای دوستام نوشته های من هر چند هم که اراچیف باشه باز اونا میان و میخونن دیدم انصاف نیست که اگه از یک جا دیگه عصبانیم بیاو و سر وبلاگم خالی کنم. عرضه دارم برم به قولی حساب طرف مقابلم رو برسم نه حساب وبلاگم. دیوار کوتاه تر از وبلاگم پیدا نکردم. خوبه اینجا تنها جایی بود که می تونستم یک جورایی هرچی که میخوام بگم و نگم رو می تونم بنویسم. به قولی If you go in for argument take care of your temper, you logic, if you have any, will take care of itself. اینو Joseph Farell گفته. حالا این آقا کی باشه خدا می دونه. ما هر روز صبح یک ایمیل میاد که یه یک چیزایی رو یادآوری کنه. توش هر روز هم از قول یک نفر یک جمله کوتاه نوشته. حسش نبود برم بگردم ببینم که کی بوده همچین حرفی رو زده. ولی واقعا اگه آدم وقتی داره چر رو بحت می کنه بتونه عصبانیت خودش رو کنترل کنه. اگه منطقی اون وسط مسطا باشه خودش حساب طرف رو می رسه و فیتیله پیچش می کنه. دلارام جونم کلی از چت کردن باهات لذت بردم. خلاصه کوسه ها منتظرن. می دونی که. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 19:21 توسط شیوا |
|
|
دیگه نمی نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 22:13 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم به خاطر چی بود؟ به خاطر لجبازی؟ به خاطر عصبانیت؟ به خاطر واقعیت؟ به خاطر هر چی بود تیشه به ریشه زدم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 20:18 توسط شیوا |
|
|
دیروز رفتم سینما. البته مجبوری. هفته پیش یکی از شرکت ما از یک کشور دیگه برای ۶ هفته اومده اینجا. اینها هم چون میخوان به اون خوش بگذره همش سعی می کنن که بجرخوننش. این هفته به من گفتن که یکشنبه با فلانی فلان جا میری. من دیدیم اصلا حس و حالش نیست برا همین پیچوندم. ولی دیشب ۲ نفر دیگه و رییس جون اومدن بهم گفتن که امشب برنامه سینما داریم تو هم بیا. من یک کم سر کار سرم درد میکرد ولی دیگه روم نشد برای بار دوم تو یک هفته بپیچونمشون. برا همین گفتم . میام. فیلمش رو واقعا لذت بردم. ولی وقتی اومدم خونه داشتم از سردرد می مردم. به عبارتی از حلقومم فیلمه دراومد.
صبحها با مشقت از خواب پا میشم. با چشمهای بسته حموم می کنم. با ایکاش امروز شنبه بوذ از خونه بیرون میرم. وقتی میرسم سرکار یادم میره که خوابم میاد. عین خر کار می کنم. شب وقتی هوا تاریک میشه یاد م میافته که وقت رفتنه. بعدش جنازه ام میرسه خونه. عین مرده جلوی تلویزیون و کامپیوتر ولو میشم. یک کمی چت می کنم. بعد اگه خدا بخواد یک غذایی درست می کنم. اگه نخواد هم که نخواسته برا همین با غذای آماده یا بیرون سر می کنم. دلم میخواد برم یک جای ذور. چی می شد اگه می شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 19:39 توسط شیوا |
|
|
بالاخره یک دست و رویی به یر و روی این خونه کشیدم. البته دیروز نه. امروز یک خورده گربه شوری خونه نمیز کردم. دیگه خجالت می کشیدم. دیرو تا اومدم خونه تمیز کنم دوباره فراخونده شدم که برم بیرون. هرچی هم گفتم که من می خوام خونه نمیز کنم و بشور واشور دارم گفتن بزار برای فردا. خودت رو لوس نکن. قرار بود اول یک جا تو همین شهر خودمون بریم. دیروز هم هوا آفتابی بود. برا همین من هم به نسبت هوای آفتابی لباس پوشیدم. ولی سر از یک جا دیگه درآوردیم. اونحا هم هوا سرد. یعنی سگ لرز زدم. البته من یک لباس ولرم هم با خودم برده بودم . ولی اون افاقه نمی کرد. با اینکه تو ماشین کاپشن داشتم و یک لباس بافتنی. ولی به خودم نرسید. لباس گرمه رو دادم به دوستم . چون اون گل و گشاد بود اون هم چاقتر از منه . هم اینکه اصولا آدم باید چیز بهتر رو بده به دوستش. خلاصه جوانمردی کردم. البته کاپشنم رو یک ذره پوشیدم. ولی بااصرار دوباره به یکی دادم. چون اون لباس ولرم من اندازه کسی نمی شد. اون همش به خودم رسید.
دعا دعا می کنم که جریمه برام نیاد. یک چا که سرعن حداکثرش ۷۰ بود من هواسم نبود ۱۱۰ رفتم. امیدوارم که دوربین تو اون محدوده نباشه. البته یکی هست. ولی من مطمئن نیستم اونحا هم سرعتم زیاد بود یا نه به جز صبر هیچ کاری نمی تونم کنم تا صبر کنم ببینم قبضی چیزی تشریف میاره در خونه یا نه. ولی چون خیلی بیشتر از مجاز بوده اگه تشریف بیاره یعنی تو دردسر هم افتادم. بدبختی نرسیده خونه دوباره رفتم بیرون چون برا یکی از دوستام مشکل پیش اومده بود. من هم نمی خواستم تنها باشه. برا همین در اصل کمتر از ۱ ساعت خونه بودم. که اون هم نصفش رو به حموم کردن گذشت. کسایی که اینور تنها هستند هیچکی رو جز دوست ندارن و وتنها تو این جور مواقع فقط دوستا هستن که به داد هم میرسن. البته از نظر من خیلی وقتا یک دوست از صد تا فامیل بیشتر به درد آدم میخوره.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:55 توسط شیوا |
|
|
به من می گه تو مشکلت اینه که خودت هم نمی دونی چی می خوای؟ حالا که فکر می کنم می بینم که راست میگه من خودم هنوز نمی دونم که چی میخوام. وقتی خودم ندونم چطوری می تونم به بقیه بگم که چی میخوام و چیگار میخوام بکنم. برا همینه که هروقت ازم هرکی می پرسه بالاخره میخوای چیکار کنی یه نمی دونم تحویلش میدم. حالا بیا و ثابت کن که واقعا نمی دونم.
ازم می پرسن اگه زیاد پول داشتی چیکار می کردی؟ میگم اونجوری هروقت که ایران یک مشکلی پیش می اومد دیگه نمی نشستم غصه بخورم . سریع یک بلیط می گرفتم می رفتم ۲ روز می موندم و بعد بر می گشتم. احتمالا بین راه اینجا و ایران کار میکردم. بدبختی یک ذره ۲ ذره نیست. صبح که نتونستم بخوابم چون بابد بیدار می شدم و یک سری کار انجام میدادم. ولی هنوز تمیز کاری رو انجام ندادم. هی من و خونه به هم نگاه می کنیم ولی می دونم آخرش این منم که از رو میرم و مجبورم بشینم تمیز کنم. پ.ن: دلم گرفته.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 16:1 توسط شیوا |
|
|
داشتم به نقشه دیواری سرکار نگاه می کردم و دیدم فاصله بین من و کسایی که دوسشون دارم حتی نو نقشه هم زیاده چه برسه به واقعیت.
یکی به من بگه خدا کچاست؟ چون خیلی باهاش کار دارم. یکجا خوندم که الکی نشنینید برای خودتون برنامه ریزی کنید که فلان کارو رو می کنم و بعدش فلان کار. اون اتفاقی که باید بیافته می افته. حالا تو بشین هی برنامه ریزی کن . بر همین من خودم رو راحت کردم که فعلا برنامه ریری نکنم. داره با من حرف میزنه. اون هم به سرش زده که از ایران خارچ شه. زنگ زده که از من سوال بپرسه. تلفنش زنگ کیزنه. نمی دونم کی پشت خط بود. حالا دوست دخترش بود یا هرکی به من ربط نداشت. ولی از این حرصم گرفت که منو یک پسر معرفی کرد. آخه من نمی دونم اگه دوست دخترت بود چرا باهاش انقدر رو راست نیستی که بگی زنگ زدم به یکی که ازش اطلاعات بگیرم اگه هم یک غریبه بود که لزوم نداشت بهش حساب کتاب پس بدی که کی بود. تو دلم فکر کردم آدما اکنزا وقتی دروغ می گن برای خودشون هم یک توجیحی میارن که مصلحتی بود اگه راستش رو می فهمید ناراحت می شد. ای دلم می خواد این آدما رو خفه کنم. من به شخصه اگه مچ طرف مقابلم رو فرقی نمی کنه دختر یا پسر باشه و چقدر بهم نزدیک باشیم بگیرم خیای سخت می تونم دوباره بهش اعتماد کنم و اون جایی که قبلا تو دلم داشت رو بهش بدم. بی صبرانه منتظر شنبه هستم. چون میخوام تا هروقت که می تونم بخوابم. امیدورام که بتونم بخوابم. بعدش هم بشور واشور کلی دارم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 19:26 توسط شیوا |
|
|
من شنبه دیگه بمیرم و بمونم خونه می مونم تا یک خورده این خونه قیافه خونه پیدا کنه. تا میام بشینم سر کارم خونه نمیز کنم یکی زنگ به این تلفنم می خوره که تشریفت رو بیار بیرون. اگه بگم کار دارم میگن بزار برا فردا همش چند ساعته.
این یکماه آخر یک هفته هم شنبه و یک شنبه خونه نبودم. همش بیرون بودم. دقیقا هر هفته BBQ بودم. یک روزش رو هم خرید. حالا خوبه دبروز صبح تا ظهر خونه بودم و یک کمی تمیز کاری کردم. جمعه ANZAC DAY بود و تعطیل رسمی. رییس جون هم همه رو ناهار دعوت کرده بود. از اونور هم شب قبلش دوستم زنگزد فردا نهار بیا اینجا. همه هستن و قرار شد اول برم خونه رییس جون بعد اونحا رو زودی سر هم بندی کنم بعد برم خونه دوستم . شنبه صبح تا ظهر خونه بعد با یکی دیگه از دوستام رفتم نهار بیرون بعدش هم اون اومد خونه من . امروز خیر سرم گفتم بشینم خونه تمیز کنم. سر ظهر یود دیدیم موبایلم زنگ می خوره و اسم رییس جون هست. گفتم ای بدبختی چی شده که رییس جون یکشنبه زنگ زده. نکنه اون کاری که من روزای تعطیل از خونه کنترل می کنم قطع شده و من نفهمیدم. دیدم یکی دیگه از همکارام میگه ما BBQ هستیم تو چرا نیومدی. پاشو بیا. دیدم خیلی زشته. برا همینه گفتم میام. عوضش رفتم اونحا و برا اولین بار Cricket و از این فوتبالها که با دست فوتبال بازی می کنن و توپش بیضی هست از اونا بازی کردم. البته سر کریکت جونم یک کم در اومد از بس بهم گفتن پاتو اینحوری بزار دستت رو اینجوری بگیر. رو این زانو خم شو. ولی بنا به گفته بقیه برا اولین بار خوب بازی کردم. وقتی میرم بیرون و یک تفریحات این مدلی رو برای اولین بار می کنم دلم میخواد زودی بیام و برای کسایی که دوسشون دارم تعریف کنم. قبلاها برای مامانم وقتی تغریف می کردم. مامانم می گفت تو باید پسر می شدی. انقدر که تو از بازی کردن لذت می بری اگه پسر می شدی همیشه دلت می خواست بازی کنی. تا جاییکه یادم میاد همیشه هم پای پسرا بازی کردم . دلم میخواسته تو بازی هاشون باشم. حتی اگه بازی کردم و دردم اومده به روی خودم نمی آوردم. بابام که به بقیه می گفت این پسره منه. اگه بابام ماشینش پنچر می شد من هم پیاده می شدم تا کمک کنم. نمی دونم چون شاید برادر نداشتم. شاید چون از اون بچه کی دلم نمی خواسته فرقی بین منو و یک پسر باسه . به نظر من پسر و دختر فرقی ندارن و از اینکه همیشه پسرا یک سری مزیت داشتن نسبت به دختر بدم می اومد. به نظر من دختر و پسر نداره اگه آدم از یک بازی لذت می بره باید اونو بازی کنه و لذتش رو ببره. حالا بقیه هر چی می خوان بگن. شکرخدا اینجا که زیاد فرقی نیست ولی اگه یک روز دوباره برگردم هم فکر اینو نمی کنم که دیگه االان باید دخترونه رفتار کنم و از این بازیها نکنم. که چی؟ زشته. مردم چی فکر می کنن؟ هر جی می خوان فکر کنن. مردم خودشون چلمنگن نمی تونن من چی کار کنم. اون با ناز و عشوه کردن بیشتر حال می کنه من اینجوری. پس موسی به دین خود عیسی به دین خود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 20:45 توسط شیوا |
|
|
یک ضرب المثل هست میگن خواب خواب میاره. من می میخوام یک ضرب المثل بسازم بگم تنبلی تنبلی میاره. من هنوز از ۲ هفته پیش غذا درست نکردم. کلی این غذا درست نکردن بهم چسبیده.
امروز یک کم خونه تمیزکردم چون دیگه جا برا خودم نبودم. این سگ و گربه ها می زدند و میرقصیدن و من هم اون وسط قل میخوردم. ۲ دست ماشین لباسشویی زده بودم و بعد چون حوصله جمع و جور کردن نداشتم همینچوری قلمبه گذاشته بودم رو کاناپه. نامه ها و کاغذام همینجوری روی میز. هر بار بیرون رفته بودم و یک کیف دیگه با خودم برده بودم رو همینچوری بیرون گذاشته بودم و سرجاش نزاشته بودم . فکر کنم تا همینجا آبرو ریزی بسه. می خواستم یک عکس بزارم گفتم خیلی کار خوبی کردم بیام به ملت هم یاد بدم. نامه ای که منتظرش بودم به دستم رسید. این وسط مسطا جونم هم به لبم رسید. ولی هر چی بود نامه تشریفش رو آورد و خیال من و خواهرم رو راحت کردم. دیروز من اینجا یک مورد مثل ایران دیدم . تو ایران دیدید بعضی وقتا یک راه رو می بندن بعد هی این پلیسا آدم رو هی می فرستن یک ور دیگه. راهی رو که من دیروز می خواستم برم رو پلیس بسته بود و همه مجبور بودن از یک راه برن. هر چی بگم چه ترافیکی شده بود کم گفتم. بعدش گفتم خوب می رم اونجا بعد ار فلان جا میندازم میرم. رسیدم اونچا دوباره پلیس می گفت برو مستقیم نمیشه بپیچی. ای بابا من میخوام برم اونور. حالا عچله هم دارم که زودتر برم برگردم. دیروز تمام راهای رسیدن من به مقصد بسته بود. با هزار بدبختی و این خیابون اون کوچه زدن و یک دورقمری شمسی تو نقشه زدن به مقصد رسیدم. دیدم بله دیروز به خاطر اینکه تعطیل رسمی بوده که براشون خیلی مهمه هیچ مرکز خریدی طبق قانون نمی تونه باز باشه. دلم می خواستم خودم رو اون وسط دار بزنم. که این همه تو ترافیک گیر کردم آخرش هم اینجوری. بعضی از این تعطیلات رسمی های اینجا واقعا به درد عمه اشون میخوره. بابام دیروز منو گم کرده بود. هر چیزنگ میزد خونه من بر نمی داشتم. موبایل جونم رو هم کر بودم و چون رو ویبره بود نمی شنویدم. ۹ شب من میشه ۷ صبخ حواهرم. بابام زنگ زده به خواهرم که من نمی تونم پیداش کنم . تو میدونی کجاست. من چون صبح به صبخ با خواهرم صحبت می کنم گزارش بهش میدم که برنامه امروزم چیه. خواهرم گفته قرار بود بره خونه یکی از دوستاش. تلفن دوست مورد نظر هم تو دفترچه تلفتمون هست. من گذاشته بودم براشون که اگه گم شدم بتونن پیدا کنم. بایام زنگ زده میگه نه خودت گوشی رو بر میداری نه دوستت. میگم چه شماره ای رو می گیری؟ میگه این شماره. میگم بابا جون اون شماره دو سال پیشش هست. میگه پس چرا شماره جدیدش رو نزاشتی. من اگه گمت کنم چه جوری باید پیدات کنم. میگم اگه یک ساعت صبر کنید پیدا میشم. میگه هر وقت خونه نمی خوای باشی و ساتی هست که باید باشی به من بگو. من اگه یک اتفاقی برات بیافته از کجا بفهمم که تو کجایی؟ قار شده من برای بابام ساعت ورود خروج بزنم که بابام دلش شور نزنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 13:34 توسط شیوا |
|
|
من نمی دونم معنی لعتی نتبل چی میشه ولی اگه بخوام تشبیهش کنم باید به خودم تشبیه کنم چون من از جمعه پیش تا امروز فقط یکبار غذادرست کردم. یعنی اصلا نه حسش بود نه حالش. هیچ رقمه دستت ودلم نمی رفت که بخوام برم ۵۴ سال نوری وقت صرف کنم که چی میخوام ۵ دقیقه غذا بخورم. میخوام صد سال نخورم. خدا غذای حاطری رو برای چی خلق کرد؟ برای ا همین روزا دیگه.
غذا درست نکردن یک مزیت دیگه هم داشت که ظرف شستن و از همه بدتر قابلمه شستن هم نداشتم. غذای حاظری طرفش هم باهاشه. روزا که دست آفا یا خانم آشز رستوران دم کارم درد نکنه شبا هم دست این کارخونه جات غذای حاضری. شنبه عصر رفتم خونه دوستم تا مثلا یک قهوه بخوریم و بیایم. نشون به اون نشون که فردا شبش یعنی دیشب برگشتم. بهش میگم خوبه من فردا باید برم سرکار وگرنه فکر کنم هنوز اینحا بودم. هر بار اومدم پاشم هی یک سرگرمی حدید یا خوردن یا فیلم دیدم یا بحث و حرف پیش اومد نشد. موبایلم هم که همون روز اول شارژش تموم شد. دیش موقع برگشت خونه می بینم یک موبایل داره تو ماشین زنگ میزنه.زدم کنار حالا هی دنبال صاحب صدا بگرد. موبایل خودم که مرده بود پس خلاص. کیفم رو دم گوشم گرفتم ببینم از تو کیفم صدا میاد یا نه. آخه محال بود بتونم از کیف به اون شلوغی پیداش کنم.. آخرش ار بین دستی ماشین و صندلی پیداش کردم. حالا دارم فکر می کنم این موبایل کیه. برداشتم می بینم همون دوستمه که باهاش بودم. بهش می گم موبایل تو اینجا چیکار می کنه. نگو روز قبلش که با هم رفتیم خرید افتاده تو ماشین. این هم نه اینکه سرش با یک جاش دنس میزنه تا فردا شبش نفهمیده که موبایل نداره. وقتی من رفتم تازه به فکرش زده چرا موبایلش ۲ روزه زنگ نخورده. یک پسرخاله دارم که خیلی باحاله. وقتی حرف میزنه نمی فهمی که داره الان چدی باهات حرف میزنه یا سر به سرت میزاره.یکبار شمال بودیم اون هم اومده بود. اونا هم همون شهرکی خونه دارن که ما داریم. من هم با دوستام رفته بودم. می گفت دیدی این زنها میرن خونه همدیگه. وقتی به هم میرسن می گن عزیزم زحمت نکش اومدم یک چایی بخورم و خودت رو ببینم. حالا چایی که عرض کنم برای نهار و عصرونه و ...هم هنوز هست. اگه شوهراشون شب نمی اومدن خونه و صداشون در نمی اومد هنوز این حرفاشون تمومی نداشت. من نمی دونم این زنها به هم چی می گن که همیشه خدا حرف برای زدن دارن. من نمی دونم این فک شماها درد نمی گیره اینقدر حرف می زنید. بعد چون جورش هم با دوستای من جور بود همیشه بین ما بود. آخرش می کفت انقدر بین شماها گشتم خاله زنک شدم. بهش میگفتم نه اینکه تو هم خیلی بدت میاد بیای این حرفا رو بشنوی. فرداش دوباره سر و کله اش پیدا شد بهش گفتم تو که خاله زنک نیستی. گفت اومدم ادامه حرفای دیروز رو بشنوم ببینم آخرش چی شد. نمی دونم هیج وقت دوباره تو اون خونه میرم یا نه. نمی دونم می تونم در اون خونه رو هیچ وقت باز کنم یا نه. تنها چیزی که از اون خونه یاد دارم همش خاطره خنده بود و شادی. همش یاد مامانم که لب پنجره مینشست تا دریا رو ببینه. آخه عاشق دریا بود. دلم میخواد اون خونه همیشه وسایلش درست همونجوری بمونه که آخرین بار مامانم رفته بود. برا همین هم هست که دلم نمیخواد که کسی در اون خونه رو باز کنه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 19:55 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|