![]() |
![]() |
|
|
فکر کنم امروز باید چهارشنبه سوری باشه. ایرانی های اینجا هم چهارشنبه سوری گرفتن ولی من که حس و حال رفتن نداشتم. برای عید هم اصلا حسی ندارم. فقط از این حوشحالم که اینجا تعطیله. جمعه Good Friday هست و دوشنبه هم Easter Monday هست یعنی ۴ روز تعطیلی.
به یکی از همکارهام گفتم چه حالب عید ما با تعطیلی شما یکی شده. گفت شما برا عید چی کار می کنید. خلاصه یک کم از رسم و رسوم گفتم که کلی شاخ در آورده که یعنی چی عید هر سال یک ساعتیه. البته بگدریم که چونم دراومد تا تونستم سفره هفت سین رو توصیف کنم. آخه من چه جوری تو اون هیری ویری می دونستم که سنجد و سمنو و ..... اینها به انگلیسی چی میشه. بعدش هم حالا برای چی باید هفت تا سین باشه. آخرش گفتم من زیاد نمی دونم فقط می دونم که باید باشه. چراش رو از اونیکه اختراع کرد باید برم بپرسم. رییسم ازم عکس سفره هفت سین خواسته. خدا کنه یادش بره. من هفت سینم کجا بود.؟ اینها فکر می کردند که ما هم درخت میزاریم و برای عید تو ایران هم همه میرن بار و مشروب خوری و دیسکو . وقتی گفتم ما از اینها نداریم چون عیرقانونییه. پرسید پس شما برای تفریح کجا میرید؟ منم گفتم یا سینما یا کافی شاپ یا رستوران. واقعا بعضی وقتا خیلی سخته که آدم شرایط ایزان رو توصیف کنه. اگع بگم روابط بین دختر و پسر قانونی نیست و بعد میگن یعنی دوست دختر و پسر کسی نیست؟ اگه بگم مهمونی قاطی ممنوعه و پلیس میگیره. بعد فکر می کنن که ما مهمونی نداریم. وقتی میگم همه اینها غیرقانونیه و لی ۹۰ درصد انچام میشه باز نمی فهن که چی به چیه.اگه بگم ما حجاب داریم. مارو یک چیزی مثل عربها تصور می کنن. نمی تونن مابین رو درک کنن.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 20:9 توسط شیوا |
|
|
دیروز رفتم کمک یکی از دوستام که اسباب کشی کنه. بعدش موقع برگشت قرار شد یکی از دوستام رو برسونم تا یکجایی. وقتی رسیدیم اونحا صاحبخونه که می دونست من عاشق ورزشهای آبی هستم بهم پیشنهاد داد که بریم کایاک سوار شیم. اون ۲ تا کایاک یکنفره داره. خیلی وسوسه شدم که برم. ولی فکر اینکه لباسم خیس میشه بودم که یادم افتاد تو ماشین یک شلوارک دارم. خلاصه رفتم کایکایینگ ولی حواسم به این نبود که وقتی برگردم همه لباسم خیس میشه . برای اولین بار خیلی کیف داد. این موجها میزد زیرم هر آن احساس می کردم که الانه که کله ملق شم. ولی اون دوستم گفت برای اولین بار خیلی خوب بازی کردم. قرار شد از این به بعد شنبه ها برم اونجا کایکایینگ. من خودم خیلی دوست دارم که موج سواری هم یاد بگیرم.
بابام برای ۲ هفته عید رفت پهلوی خواهرم. البته به زور رفت. بابام میگه که تو و خواهرت منو دیوانه می کنید از بس می گید بیا یا برو. به بابام میگم بابا می خوای من هم برات اقدام کنم اقامت اینجا رو هم بگیری. البته این جمله منو باد هرچند وقت یکبار بگم تا شاید تصمیمش عوش شده باشه. میگه همون یکی برای هفت پشتم بسه که هر ۶ ماه یکبار هی باید برم بیام. کم مونده که تو هم هی بهم بگی کی باید بیام اونجا. خلاصه هر ۶ ماه من و خواهرم از یکماه قبلش هی باید بگیم کی میری . بابام هم همش یک کلام میگه نمی دونم. هروقت بتونم. بعدش من میگم باباجون شما هم آخر سر منو دیوانه که چه عرض کنم یکمی اونورتر می شم . به بابام میگم بابا راحت رسیدی؟ میگه آره بد نیود. ولی باز من و چمدونم با هم نرسیدیم. میگم ایندفعه چرا؟ میگه از ایران تاخیر داشت. برای همین وقتی رسیدیم اونحا مثل اینگه دیگه چمدونها رو بار نزدن. خلاصه نه اینکه بابای من از مسافرت خوشش میاد هی هم سر راهش یک چیزی سبز میشه. با اعتصاب میشه یا بارش میره یک جای دیگه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 14:39 توسط شیوا |
|
|
این روز تو برای من تو تاریخ نحس ترین و بدترین روز عمر من می تونه باشه. ۲ سال پیش همچین روزی آخرین روزی بود که من با مامانم حرف زدم و از اون روز به بد برای من بچه ننه فقط حرف زدن یک رویا شد. دیگه از اون روز کمتر روزی شد که زندگی برای من روال عادیش رو بگدرونه. یک روز بد بود یک روز بدتر. یک وقتایی این وسطا اوضاع قمر در عقرب نبود.
تو این ۲ سال هیچ وقت نتونستم دلیل قانع کننده ای پیدا کنم که چرا؟ چرا خدا مامانم رو برد؟ چرا یک حساب سرانگشتی نکرد که اگه اینو ببرم چی میشه؟ خیلی دلم میخواست که مامانم میوند اینجا و میدید من چه جوری زندگی می کنم؟ چی کار می کنم؟ اون موقعیکه دانشجو بودم می گفت الان نمی تونم بیام ولی برای فارغ التحسیلیت میام که دیگه هیچ وقت نیومد. نه اومد نه دیگه حرف زدم. شاید ندیدن اون قدر اذیتم نمی کنه که حرف نزدن اذیتم می کنه. به ندیدن عادت داشتم. وقتی اومدم اینجا می دونستم که زرت و زورت نمی تونم برم ایران. ولی حرف نزدن خیلی اذیتم می کنه. بعضی وقتا انقدر مامانم بهم زنگ میزد که دیگه حرف نداشتم بزنم و فقط به قول خودش زنگ زده بود که صدام رو بشنوه و بفهمه که من خوبم. تا ساعت ۱۱ شب من می شد مامانم زنگ میزد و من دستش می انداختم که من می ترسم قران خدا غلط شه یا زمین و آسمون جاشون عوض شه اگه یک چند دقیقه اونور تر زنگ بزنی. ولی دیگه نه اینورتر زنگ میزنه نه اونورتر. وقتی با دوستام هستم یا دارم تلفنی حرف میزنم و موبایل یا تلفنشون زنگ میزنه اون موقع خیلی بیشتر غصه میخورم چون می دونم پشت خط من هیچ وقت مامانم نیست. از اون روز حسرت این به دلم موند که بهش بگم نمره ام فلان شد. فلان مدرک رو گرفتم. کارم فلان شد. فلان جا می خوام برم یا هزار تا چیز دیگه. به بابام بعضی هاشو میتونم بگم ولی بعضی هاشو نه. چون اصلا علاقه ای نداره که من مثلا برای خودم رفتم از فلان جا لباس خریدم یا فلان رستوران رفتم. بابام بیشتر علاقه دارم من از درس و این جور مایه ها حرف بزنم و زیاد به مسایل دیگه علاقه ای نداره. از وقتی مامانم رفت حتی دوست داشتن هم از یادم رفت. دیگه نمی تونم مثل قبل کسی رو دوست داشته باشم. نمی تونم به کسی دل ببندم. نمی تونم فکر کنم که این چیز یا کس مال منه. دیگه نمی تونم یک بار دیگه مزه خورد شدن و شکستن رو از لحاظ عاطفی تحمل کنم. وقتی برف میاد میگم نکنه مامانم سردش شه. وقتی شب میشه میگم نکنه از تاریکی و تنهایی بترسه. هیچ وقت دلم نمیخواد که این صحنه ها رو تجسم کنم. کاش میشد آدما روح و بدنشون با هم اون بالا می رفت. یا کاشکی خداقل مثل مسیحی ها می شد تو تابوت گذاشت. کاشکی می شد این روز از تو تاریخ حذف میشد. کاش می شد مامان من نمی خوابید. شاید اگه نمی خوابید هنوز بیدار بود. فقط از یک چیز خوشحالم که مامانم هیچ دردی نکشیده و رفته.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 19:47 توسط شیوا |
|
|
شنبه رفتم برای خودم یک پازل ۱۰۰۰ تایی گرفتم. درکل از بازی های فکری خیلی خوشم میاد. یک مدت هم عشق سودوکو داشتم. از این جدول ها که ۹ تا جدوا ۱تا ۹ هست بعد یک شماره نباید تکراری تو یک ردیف باشه. تو هر مجله یا کتابی که سودو کو می دیدم تندی شروع به حل کردن میکردم. کرم این پازل هم خیلی وقت بود بهم افتاده بود ولی هی نمیشد برم بخرم. امروز اولین کاری که از سر کار اومدم کردم درست کردن پازل بود. ناگفته نماند کرم پازل رو خانمه دوباره انداخت به جونم. وقتی دیدم اون رفته خریده من هم کلی دلم خواست ولی هی نمیشد برم بخرم.
رییس جون امروز از مسافرت برگشت و زد تمام کاسه کوزه منو بهم ریخت. حالا که خودش با چشم خودش دید که دید اون کد نیست میگه تو دوباره برنامه رو بنویس که از روی اون کد نخونه و از روی یک چیز ه دیگه بخونه. من نمیخوام این ۲ تا با هم باشن و اطلاعات هرکدوم رو جداگانه میخوام. بهش میگم من اینو یکی نکردم اون عقل کلی که تو آمریکا نشسته تصمیم گرفته یکی کنه. میگه اون یکی کرده تو جداش کن.بعدش هم میگه من نمیدونم چه جوری. ولی جداش کن. دلم میخواست خفه اش کنم. حالا این حرفها رو با مهربانی تمام میزد که من غر نزنم. بعضی وقتا خوبه که آدم فقط یک صحنه رو حتی برای یک ثانیه هم شده ببینه و برای تا مدتها اونو تو ذهنش ذخیره کنه. حیف که فقط دیر دیدم وگرنه شاید بهتر وبیشتر می تونستم بببینم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 20:48 توسط شیوا |
|
|
این روزا بدجوری با خودم خود درگیری پیدا کردم. البته این موضوع جدیدی نیست. تو این اخیرا کم شده که مثل علی بی غم زندگی کنم. امروز داشتم فکر می کردم اگه واقعا این حس مسئولیتی که داره رو دوش من سنگینی می کنه نبود می رفتم یک شهر و یک کشوری که هیچکی منو نشناسنه. به هیچ بنا بشری هم نمی گم که من کدوم گورسنونی هم رفتم. اینجوری حداقل رفتار و اخبار آدما اذیتم نمی کنه.
یک سری از دوستام تو این چند روزه هی این لینک عید که خارج از ایران عید ساعت چنده و کیه برای من می فرستن. حالا خوبه همه اشون میدونن من به عید عقیده ندارم و ازش متنفرم بعد برای من هی می فرستن. یعنی یک جورایی میره رو اعصابم. این ۲ هفته ای هم که رییس جون نبود کم مونده بود خودم رو دار بزنم حیف که فقط چوبه دار پیدا نکردم. من سر یک کاری هی به رییس جون از راه دور و یکی دیگه که کار به اون مربوط می شد می گفتم بابا نره اینا میگفتن بدوش. می گفتم بابا خودم هم می دونم این تا هفته پیش زن بوده و شیر میداده ولی حالا دیکه هیچ اری از زن بودن این نیست. ماچرا از این قرار بود یک کد که نشون دهنده یک سری چیزای بوده تا هفته پیش تو سیستم بود ولی این هفته تمام سیستم رو بالا پایین کردم نبودم. بهش میگم تو سرور بکآپ خودم که به روز نیست این اطلاعات هست ولی اونجا به روز نیستو خلاصه با هزار ترفند اونو و اینو بهم وصل کردم تا یک کم شیر به دست اومد. حالا گندش بعدا درمیاد که اون وسط مسطا گند زدم یا نه. البته این فقط یک موردش بود که رییس جون زنگ زده به من که من اینو یک ساعته میخوام. به من نگو نیست چوم من میخوام. تو دلم گفتم تو بخواه ولی من ازکجام بیارم. خم رنگرزی که ندارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 اسفند1386ساعت 20:43 توسط شیوا |
|
|
اخلاقم این روزا حسابی مگسی شده. از اون چیزی هم که بودم یک درجه بدتر شدم. خیلی از آدما رو نمی تونم درک کنم. نمی تونم درک کنم که چرا به من میگن ناراخت نباش. نمی تونم معنی جمله اشون رو درک کنم. چه طوری وقتی این مسئله برای من طرح شده بعد اونا می خوان به جای اینکه من حلش کنم رو صورت مسئله خط بکشم. من ازشون نخواستم که برام حلش کنم ولی توقع هم ندارم که بخوان یا صورت مسئله رو پاک کنن یا ازم بخوان نصفه نیمه حلش کنم.
کاشکی آدما از فرصتهایی که براشون پیش می اومد همون آن استفاده می کردن نه اینکه یک بار به باد فناش بدن بعدش هم کلی روش خاک بریزن که همه چی مدفون بشه بعد تازه فکر کنن که اون فرصتی که چند سال پیش اومد نشست دم در خونه من همونیه که من میخوام. نمی دونم شانسی که دوباره فرصت رو بتونه از زیر اون همه خاک بکشه بیرون چقدره؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 20:40 توسط شیوا |
|
|
امروز داشتم فکر میکردم که اگه یکبار دیگه دنیا بیام دوباره اشتباهاتی رو که تو این زندگیم کردم رو دوباره میکنم؟؟؟؟ یا برام درس عبرت میشه که ایندفعه یک خورده کمتر به آدما اعتماد کنم. ولی از اونجاییکه از قرار معلوم من یک کم تا حد زیادی مغز خر خوردم فکر نکنم اثراتش تا چند نسل بره.
خداجونم منو از این گه گیجه راحت کن . همین روزاست که از همینی که هستم خل وچلترشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:50 توسط شیوا |
|
|
دیروز برای من از اون روزهای بدشانسی بود. اومدم ایرام رو بگیرم اشتباهی به حای اینکه اولش ۰۰۱۱ بگیرم چشم چپول شد ۰۰۰۱۱ زده بودم برای خودم و بقیه تلفن. ۰۰۰ هم شماره پلیسه. من قبلش داشتم بابام رو می گرفتم چون گوشی رو بر نمی داشت برا همسن گذاشتم رو بلندگو که وقتی برداشت گوشی رو بردارم از اون ور م داشتم کارم رو میکردم. یک مرتبه زودی یک آقاه برداشت. صداش درست نمی شنویدم چون دور بودم. فقط داد زدم بابا. بابا . تا برسم به تلفن. یک مرتبه دیدم یارو میگه اداره پلیس فلان جا. تندی گفتم ببخشید اشتباه گرفتم و قطع کردم.
بعدش هم دل یک از دوستام رو یک مقداری ناراحت کردم. البته نه اینکه بخوام. خودش هم میدونه که برای من خیلی عزیزه ولی خوب مجبور بودم. خودم شاید بیشتر از اون ناراحت بودم که دارم این حرفا رو میزنم شاید اگه نمی گفتم بعدا بدتر میشد. شاید هم نمی شد. باید میزاشتم تا ببینم اصلا خبری میشه یا نمیشه. ولی خوب زدنش هم یک مرتبه شد. شاید حالا که بدونه بهتر بتونه تصمیم گیری کنه. وقتی سرکارم این کولر انقدر روشنه که یخ میزنم و مجبورم که ژاکت بپوشم وقتی میام خونه انقدر گرمه که همون یک لباس هم زیاده.(البته من هم یک کم گرمایی ام و اصلا یک ذره هم برام خیلی زیاده) البته امروز هوا ابریه. من ترجیح میدم بیشتر هوا سرد باشه تا گرم. اصلا با گرما رابطه خوبی ندارم. واقعا کلافه ام میکنه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 اسفند1386ساعت 8:20 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم چرا با وجود اینکه اصلا بهش فکر نمی کردم ولی دوبار خوابش رو دیدم. هم دیشب هم امروز عصری که حالم یک کم خوب نبود و جلوی تلویزیون خوابم برد. ولی می دونم اون چیزی که تو خواب دیدم با واقعیت زمین تو آسمون فرق داره. شاید من آرزوی همچین چیزی رو تو واقعیت دارم می کشم و این هم یک آروزی دیگه به دست نیاوردنی برام باشه.
دلم نمی خواد فوریه تموم شه. فوریه همیشه برام ماه خوبی بوده. اکثر اتفاق های خوب این ماه بود و مارچ که بدترین ماه سال برای من بوده. خرافتی نیستم ولی همیشه هر چی اتفاق بد بوده این ماه افتاده و کم کم دارم بهش نزدیک میشم. تو دلم میگم امسال دیگه چی می خواد شه. یکی از دوستام بهم میخواد یک کتاب در مورد جهان بعد از مرگ بده. البته اون خیلی در این مورد کتاب خونده ولی گفت فقط یک کتاب اینجا داره. شاید من حرفای اون کتاب رو قبول نداشته باشم. قراره این دفعه که دیدمش ازش بگیرم. از دوشنبه به مدت ۲ هفته رییس جون نیست. پنج شنبه یک مدرک که برای من خیلی مهم بود رو گرفتم. وقتی اومدم و گفتم که قبول شدم کلی خوشحال شد. وقتی رسیدم سر کار و دم در دفترش وایستم یک لحظه نگاه کرد و وقتی گفتم "گرفتم" انقدر خوشحال شد که منو رو از زمین بلند کرد و یک دور منو چرخوند. بعدش هم ساعت ۳ همه رو جمع کرده بود تا به من تبریک بگن و یک کادو هم بهم دادن که کلی بهم حال داده باشن. کلن خیلی آدم خوبیه. وقتی نیست هم خوشحالم هم ناراحت. از اینگه فقط شخصی با اسم ریسس ندارم خیلی خوبه ولی از اونور هم کارهام دوبرابر میشه چ.ن یک سرس از کارهای که اون انجام میداد هم میافته گردن من و مهمتر از اون وقتیکه که تو گل گیر کنم و اون هم نیست که کمک کنه اونوقته که من باید عزا بگیرم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:56 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|