![]() |
![]() |
|
|
امروز داشتم یک سریال می دیدم. تو سریال یک زنه چاقو میخوره. بعد نشون میده که تو اوم زمانیکه دکترا در حال نجاتش بودن اون به اون دنیا میره. یک نفر دیگه اونجا بهش میگه تو هم می تونی انتخاب کنی که بمونی هم میتونی انتخاب کنی که بری. بهش نشون میده اگه انتخاب کنی که بمونی چه خوبیهایی داره و چه بدیهایی. انتخاب کردن واقعا سخت بود ولی خوب تصمیم گرفت که برگرده. تو دلم کفتم یعنی مامانم من هم این راه رو رفته؟؟؟ مامان من هم حق انتخاب داشته که بمونه یا بره؟ من مصمئنم که حق انتخاب داشت نمی رفت.
تو فیلم نشون داد که بهش گفت اگه بری به جای تو باید یکی دیگه بیاد. چون باید این تعادل برقرار بمونه.اگه واقعا از مامانم این سوا پرسیده شده چرا مثل همیشه بقیه رو به خودش ترجیح داده؟؟؟ برای هیج کدوم از این سوال هام نتونستم جواب پیدا کنم. من هیج وقت هیج مطالعه ای درباره جهان بعد از مرگ نداشتم. هیچ کتابی در این مورد نخوندم. نمی دونم می تونم هیج کتابی رو می تونم پیدا کنم که در این مورد توش نوشته شده باشه. طبق خواب من مامانم باید چهارشنبه سوری . همون شبی که رفت برگرده. خدا کنه برای یک بار هم که شده خوابم درست از اب دربیاد و واقعیت شه. ترخدا دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 19:49 توسط شیوا |
|
|
هروقت فکر می کتن اوضاع بهتر شده زرتی یک اتفاقی می افته که دوباره باعث میشه اشکهای من گوله گوله بیاد پایین. خدایا ترخدا درست کن دیگه. دیگه حساب کتاب همه مشکلات داره از دستم در میره. دیگه نمی دونم غصه کدوم رو بخورم. کدومش مهمتره. کدومش الان بدتر شده. کدومش یک امیدی هست که یک کمی بهتر شه. حالا نمیگم که درست شه ولی حداقل بهتر شه.
امروز عصری تو گلو م احساس درد می کردم. گفتم امروز فرداست که مریض شم. بعدش درده رفت. ولی الان دردی که تو گلوم احساس می کنم نمی دونم از مریضیه یا از رنجه. خدایا نمی گم از درد من بگیر بده به یکی دیگه. ترخدا از درد همه کم کن. از وقتی معنی درد و رنج رو فهمیدم دلم نمیخواد که هیچکی هیچ درد و رنجی داشته باشه. قبلا فقط تو مدرسه بهم یاد داد داده بودن که درد یعنی رنج یعنی غصه. ولی نمی دونستم که کلمات واقعا معنی دارن و فقط چند تا حرف نیستن که کنار هم چیده شده باشن.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 بهمن1386ساعت 20:46 توسط شیوا |
|
|
بعضی وقتا وقتی می بینم که اوضاع به وفق مرادم نیست و هیجکی رو هم جز خودم ندارم که غر بزنم و انقدر هم به خودم غر زدم دلم به حال خودم می سوزه تصمیم می گیرم که اصلا روزه سکوت بگیرم. یعنی حرف نزنم . ولی بدبختی نمیشه. سرکارم باید حرف بزنم. خونه که میام باید یک جورایی حرف بزنم. چون وقتی تلفن زنگ میزنه نمیدونم کیه برا همین باید بردارم و حرف بزنم. پس عملا امکان پذیر نیس.
دیشب خونه یکی از دوستام دعوت بودم و اونجا بحث این افتاد که آدم بهتره خودش بچه دار شه یا بچه قبول کنه؟ خلاصه هرکی یک نظر می داد.نظر من این بود که یکی بیاره یکی قبول کنه. ولی نظر یکی دیگه از دوستام این بود که آدم بهتره فقط بچه قبول کنه. از همون اولش هم بهش بگه که من مامان تو نیستم ولی در حال حاظر می تونم مثل مادر برات باشم. نظرش این بود که اگه من هم یک بچه بیارم و من یک روزی بمیرم یک بچه به بچه های بی مادر اضافه میشه. اینجوری اگه من بچه بیارم هم نیاز اونو برای مادر داشتن برآورده کردم هم نیاز خودم رو برای مادر بودن. شب که اومدم خونه خیلی روش فکر کردم دیدم واقعا راست میگه. دیروز همینجوری که داشتم از این وبلاگ به اون یکی میرفتم شانسی به یک وبلاگ خوردم که برای یک دختری بود که تو همین مراکزی که برای نگهداری بچه های بی سرپرست بود رسیدم. توش خوندم که نوشته بود که اگه بچه ای مریضی داشته باشه اسمش از لیست بچه هایی که می تونن به فرزند خوندگی قبول شن حذف میشه. تو دلم گفتم این بیچاره که یکبار پس گردنش زده شده و بی پدر مادر شده. یکی هم قبلش یا بعدش بهش روزگار ضربه زده و مریض هم شده. حالا یک بنده خدایی با علم به اینکه میدونه بچه مریضه هم نمی نوته بچه رو به فرزند حوندگی قبول کنم. هرچی فکر کردم نتونستم یک دلیل منطقی پیدا کنم. من اگه یک روزی یک کاره مملکت شم به یک تحقیق میزارم که هرکی هر قانونی که به نظرش دست و پاگیره با دلیل به من بگه که جرا باید حذف شه و اونو با یک سرس از دست اندرکارای اون به نقد و بررسی میزارم. من ا زدست این قوانینی که یک طرفه یکی به قاضی رفته و قاضی یک طرفه حکم صادر کرده متنفرم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 22:15 توسط شیوا |
|
|
تمام تمام وجودم رو اگه بگردم شاید به اندازه یک ارزن هم الان توش امید ندارم. همش از خودم می پرسم که آخرش چی؟ برای چی؟ برای کی؟ ولی نه برای چی نه برای کی نمی تونم هیچ جوابی پیدا کنم.
نه بابام اینجاست که ببینه نه مامانم هست که لذت ببره نه خواهرم کنارمه که با هم کیفش رو کنیم. هی باید بشینم فکر کنم کی می تونم باباح رو ببینم کی می تونم خواهرم رو ببینم کی می تونم مامانم رو ببینم؟ وقتی بابام می تونه بره پهلوی خواهرم من نمی تونم برم. وقتی من می تونم برم بابام نمیتونه. خدا هم که فعلا معلوم نیست کی به من اجازه دیدن مامانم رو میده. دلم برا دیدن همه اشون تنگ شده ولی مثل اینکه حالا حالا قرار نیست بتونم ببینم. خلاصه کلام اینکه اصلا روبراه نیستم. نه حوصله دارم نه حال دارم. اخیرا چیزی نتونسته خوشحالم کنه یا بهم امید بده. چند شب پیش داشتم همینجوری با خودم حرف میزدم یک مرتبه فکر کردم دارم دیوانه میشم که اینجوری دارم هی تند تند با خودم حرف میزنم. با یکی از دوستام داشتم اینجا حرف میزدم و دلش از دست دوست پسرش ناراخت بود که چرا اخیرا بهش کم توجه می کنه تو دلم گفتم کاشکی تمام درد و بلای من هم این بود که چرا زنگ نزد یا چرا دیر کرد یا چرا تلفنش اشغاله یا در کل درد من هم درد پسر بود. بهش گفتم برو خدا رو شکر کن که فکرت فقط به همین درگیره. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 بهمن1386ساعت 23:30 توسط شیوا |
|
|
این اینترنت جدیدم خیلی خوبه. با اینکه جونم به لبم رسید و یک بار مردم و زنده شدم و دوباره داشتم می مردم که وصل شد. فکر کنم داره جیران اون روزایی که صد بار منو به خدا می رسوند و بعد نا امیدانه منو از اون بالا شوت می کرد پایین رو می کنه. فقط کافیه کلیک کنم ویژی دانلود میشه.
از سرکار نمیگم که انقدر کار می کنم که دیگه اصلا نمی فهمم کی رفتم کی اومدم. دوشنبه رفتم و گواهینامه اینجام رو هم گرفتم. طبق قانون تا وقتی دانشجویی با گواهینامه ایرانت می تونی رانندگی کنی ولی اگه اقامت گرفته باشی یا هزار تا چیز دیگه دیگه با اون گواهینامه فقط ۳ ماه می تونی رانندگی کنی یکماه پیش پلیس برای تست الکل جلوم رو گرفت قلبم داشت از دهنم می زد بیرون که اگه الان گواهینامه منو چک کنه بدبختم ولی خوشبختانه چک نکرد. تو اون هیری ویری دعا کردم اگه به خیر بگذره میرم امتحان میدم. اینجا انقدر قوانین رانندگی سختی دارن که جون می گیرن گواهینامه بدن. برا همین هم تا حالا نرفته بودم. مثلا چرا جایی که سرعت ۶۰ بود تو ۶۵ رفتی. یا وقتی می خوای لاین عوض کنی حتما باید سرت رو برگردونی و از رو شونه چک کنی. تو این هیر و ویر هم هزار تا ایراد الکی می گیرن. خالا خدا رو شکر من گرفتم. دام کلی میوه های خوشمزه ایران رو می خواد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 18:38 توسط شیوا |
|
|
به سلامتی من اینترنت دار شدم. بالاخره دردش دوا شد و وصل شد. فکر کنم خود اونا هم نمی دونستن که چرا وصل نمیشه. دیروز زنگ زدم اتمام حجت کردم گفتم اگه تا فردا ساعت ۱۲ طهر وصل شد که هیجی اگه به هر دلیلی وصل نشد دیگه اینترنت نمیخوام. امروز ساعت ۱۱:۴۵ زنگ زدن که وصل شد. اخه هر بار می گفتن فردا وصله. فردا روباره وصل نبود بعدش که دوباره زنگ کی زدم می گفتن فلان سیستم فعال نبوده. خلاصه هر روز یک دلیل بالاخره شاخ غول شکسته شد و به هر خال الان در ذوق مرگی به سر می برم که اینترنت دار شدم.
ماه فوریه یا بهمن بری من همیشه ماه خوبی بوده. در عوض مارچ یا اسفند ازش متنفرم. دلم می خواد بهمن کش بیاد ولی اسفند هیج وقت نیاد. همیشه اتفاق های بد برام تو اسفند افتاده. پی نوشت: جیلی بیلی من نمی تونم وبلاگ نو رو ببینم. میگه دیگه نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 18:39 توسط شیوا |
|
|
تا حالا شده همین جور نشسته باشید بعدش یک مرتبه بزنید زیر گریه؟ من این چند وقته برام زیاد اتفاق می افته. کافیه تو یک فیلم مراسم فوت یک نفر باشه یا یک نفر بمیره. یا یم آهنگ غمگین گوش کنم زرتی اشکم دم مشکم میاد. قربونش برم هم همیشه یکی از این موارد هست. خلاصه دستگاه آبغوره گیری یک دم داره کار می کنه
سریال او یک فرشته بود رو دیدم. فکر کنم دیگه به خودش هم آدم باید شک کنه. همه شیطون از آب در میان. ولی خوشم اومد که انقدر این مردا زود اسیر وسوسه میشن و همیشه هر کی فکر می کنه خودش بهتر از بقیه است و اون مثل بقیه نیسه نشون میده نقریبا همه از یک قماش هستن. پاش برسه هوایی میشن. اون ار میوه ممنوعه اینم از این.(تازه این ۲ تا سریالی بود که این اواخر دیدم) این ۲ شنبه اینجا تعشیله. چون تعطلی عمومی ورده به شنبه برا همین به جاش دوشنبه رو تعطیل عمومی کردن. خیلی حال میده. یک روز تعطیلی مفتی. جدیدا تنبل شدم دلم میخواد همش خونه باشم. شاید انقدر کارم زیاد شده که اصلا نمی فهمم ساعت چنده. بعضی وقتا فکر می کنم من بیشتر کار می کنم یا خر؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 13:51 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|