![]() |
![]() |
|
|
امروز از طرف شرکتمون یکی ۲ تا بلیط سینما چند تا شکلات و یک سری تنقلات دیگه تو جوراب سنتا رو هر میزی بود. بلیط سینما از همه اش بهتر بود. خلاصه این روزا کلی خوش به حالم میشه.
سر کار امروز یک کار کردم که یک سری آدم ذوق زده شده بودن. مسئول یک یخش اومد بهم گفت تو می تونی فلان کار رو انجام میدی. خلاصه شروع کرد به توضیح واضخات که اینکار اصلا تو شرکت ما انجام نمیشه و فرستاده میشه فلان جا و اون شرکت مستلزم انجام این کاره ولی اگه ما از یک کار دوباره بخوایم باید به صورت این یک گزارش بگیریم. من هم چون مطمنئ نبودم که میشه یا نه بهش قول ندادم. گفتم سعی می کنم. آخر وقت امروز وقتی به معاون بخششون نشون دادم داشت از خوشحال بال در میاورد . باورش نمیشد که این کار شدنی باشه. البته خودم هم باورم نمیشد. پیش خودم فکر می کردم حتما این کار نمیشده که گنده تر از من بهشون گفته این کار شدنی نیست. خلاصه چون این دومین بار بود که بهشون یک حال درست حسابی می دادم کلی به قول خودشون من قهرمان اونا شدم و هی نجاتشون میدم. دیشب یک خواب ترسناک دیدم. خواب دیدم که با یکی از دوستام داریم از یک بیمارستان میریم بیرون. بعد آسانسور خراب بود یا دیر کرد ما از پله ها می رفتیم بعد یک چیزی رو که نباید می دیدیم دیدیم. یک سری آدم که داشتند اون آدمایی که مرده بودن را اعضای مهم بدنشون رو در میاوردن ما دیدم. خلاصه دوستم رو بلافاصله با تیر زدن ولی من اولی ضربه رو جاخالی دادم و شروع کردم فرار کردن. بعدش سر از خونه مامان بزرگم در آوردم. مامان بابام هم رفته بودن مسافرت و قرار بود فرداش بیان. آدم بدا فهمیدن که من خونه مامان بزرگم قایم شدم و دنبالم آومده بودن اونحا. یعنی ۵ دقیقه بعد از اینکه من به قول خودم رفته بودم تو انباری مامان بزرگم. تا یارو خواست بیاد جلو من سیخ های کباب مامان بزرگم رو یکیشو برداشتم کردم تو دلم. اولش نمی رفت ولی به زور رفت. وقتی خون خودم رو دیدم غش کرم. سعی می کرم خودم رو مرده جلوه بدم که یارو بره. آخه به دوستم هم که اونا بهش تیر زدن گفتم خودت رو مرده جلوه بده تا اونا دنبال من اومدن تو در رو. حالا یارو هم هی زل زده بود به من. آخه دوستش می گفت بیا بریم الان فک و فامیلش میان. بعدش سناریو عوض شد و خواهرم به حای من مرده شد و من سعی می کرده به دشمن نزدیک شم تا خیالش راخت شه که خواهر من مرده. تو اون هیر و ویر یک زن عموم اومد بهم گفت همین الان با خواهرت حرف زدم داره دنبالت می گره. خلاصه دشمن فهمید که خواهر من زنده است و من به دست وپاش افتاده بودم که خواهرم به هیچکی نمی گه که تو بدی. خلاصه یک مرتبه من با اون ۲ تا دشمن که ۲ تا پسر بودن تو خونه ظاهر شدیم و مامان و بابام عصبانی که من کجا چند روزه غیبم زده. حالا هم که اومدم با ۲ تا پسر اودم. خلاصه تندی سر وته قظیه رو جمع کردم که اینا همکلاسی من هستن فهمیدن حال خواهر من بده اومده عیادت. دشمن هم که دید ما دهنمون بسته است یکمی مهربون شد. صبح سریع زنگ زدم به خواهرم تا مطمئن شم که خوبه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 18:25 توسط شیوا |
|
|
من امروز فهمیدم که جمعه شب یلداست. داشتم فکر می کردم که من این مدت هیج سالی شب یلدا نداشتم. آخه چه مدلی شب یلدا می گرفتم؟؟؟؟ شب یلدا اصولا همه دور هم جمع هستن. انار می خورن (وای دلم انار هم خواست). آجیل می خورن (این زیاد مهم نیست آخه تنقلات به اندازه کافی اینجا می خورم) هندونه می خورن. من از شب یلدا فقط می تونم هندونه اش رو جور کنم. اگه حسش باشه شاید چند نفر رو دعوت کنم اگه هم که نباشه که هیچی. آخه انقدر کار رو سرم ریخته که شاید مجبور شم شنبه هم برم سر کار.
رییس جون امروز از من کلی امروز جواب کتاب پس گرفت. سر یک موضوع هم به تفاهم نمی رسیدم. یعنی حرف همدیگه رو نمی فهمیدیم. من یک جیزی می گفتم اون یک چیز. آخرش بهم گفت برنامه ریزیاس رو بکن بعد به من بگو چه جوری می خوای این کار رو می کنی؟؟؟؟؟ یک شکلات عظیم الجثه خوشمزه هم رییس جون بهم کادو داد. کلی شکلاته خوشگله. یک تزیینی خیلی خوشگل هم گرفتم. البته بعد از اینکه کلی از من جواب کتاب پس گرفت. امروز دلم می خواست یک یارو رو خفه کنم. خودش به من داده اشتباه داده. درنتیجه چیزی هم که من بهش دادم یک سری اعداد و ارقام چپل چوپول نشون می داد. بر ا همین من بهش زنگ زدم که تاییدش کنم یارو هم می گفت که اشتباهه. من هم بهش توصیح دادم که من مطمئنم که برنامه مشکل نداره و سعی کردم بهش بفهمونم. بعدش خودش گفت فلان چیز هم مستثناس کن و وقتی من اون رو هم مستثنی کردم اعداد و ارقامی که برنامه نشون می داد چیزی بود که اون می گفت. خلاصه اینو من خودم بردم به رییس جون کفتم. رییس جون هم یک کمکی منو مواخذه مرد که تو نباید از اونا تاییدیه بگیری. اینجوری فکر می کنن که تو اعتماد به نفس نداری. بزار خودشون پیدا کنن که چرا اینجوریه. بعد که اومدن پهلوی تو دوباره بهشون می فهمونی که اشتباه کردن. خلاصه اینکه بازخواست شدم دوطرفه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 21:36 توسط شیوا |
|
|
من فردا عملا در دسترس نیستم. این رییس جون از صبح برا من برنامه چیده تا عصر. صبح باید با یکی بشینم ببینم اون چه کاری میخواد که من براش انجام بدم. خدا کنه هر چی هست زیاد سخت نباشه. حوصله ندارم عین خر تو گل گیر کنم. بعدش باید یکساعت یک دوره آنلاین بگذرونم. البته اینو رییس جون کرد تو پاچه من. بهم ایمیل زد که این دوره رو شرکت می کنی؟ من هم گفتم من نمی دونم در مورد چیه؟ آخه من اصلا نمی دونم تو اون دوره آنلاین چی میخوان یاد بدن بعدبهش میگم حالا چی هست؟. میگه خوبه. برو خوشت میاد. بعدش یک نیم ساعت اون وسط وقت دارم بعد باید خودش رو ببینم تا بهش یک سری جواب کتاب پس بدم که چی به چیه. بعدش نیم ساعت ناهاری بعدش هم دوباره من نمی دونم سر پیازم یا ته پیاز باید تو یک جلسه ای که اصلا به من ربط پیدا نمی کنه حاضر بشم.البته من نمی دونم اصلا در مورد چیه ولی از تیتر جلسه هیچی سر درنیاوردم. فقط بهم گفت فلان گزاررش رو قبل از فردا بخون. من هم تخوندم. چون واقعا امروز انقدر از من کار کشید که بین کاعذهای خودم و هزار پنجره ای که تو کامپیوتر باز کرده بودم گمشده بودم.
بعدش با اینهمه کاری که رو سر من ریخته می گه چند تا کار تو دستت داری؟ داشتم می شماردم. دید به نفعش نیست بگم وسط حرف منو قطع کرده میگه تا قبل از تموم شدن دوشنبه نه یعنی جمعه تمومش کن چون خیلی کار داریم. فلان کار هم باید بین سال نو و کریسمس انجام شه. من یعنی خشکم زده بود. دارم این سریال چارخونه رو می بینم. تو قسمت ۲۱ فکر کنم داشتند آلبالو می خوذدن. این بزاق دهن من هی ترشح می شد. عین این نخوردها. تو هم قسمت هاش هم که ظرف میوه رو میزه. گوجه سبز هم توشه. من مرده زغال لخته و گوجه سبز و آلبالو هستم. بدبختی نمیزارن میوه اینجا وارد شه وگرنه اگه می شد به هر کی که از یران می اومد می گفتم برام از اینا بیاره. خوش به حال هر کی که می تونه به وفور از اینا بخوره. من چشمم و دهنم از کار افتاد. راستی اگه کسی سریال خوب سراغ داره به من بگه که بعد از چارخونه دانلود کنم ببینم. به خاطر این دانلود کردن امروز مجبور شدن برم یک اینترت با سرعت تر بگیرم که راحت تر بتونم دانلود کنم. اینجوری که من دانلود می کردم قبلی کفاف نمی داد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 21:59 توسط شیوا |
|
|
دیشب داشتم به معنای واقعی تو دردسز میافتادم. فقط یک لحظه دعا کردم خدا به خیر بگذرون. وقتی خطر از بیخ گوشم گذشت هزار بار خدا رو شکر کردم. واقعا صدای تالاپ تولوپ قلبم رو می شنویدم. فکر می کردم که الانه که سکته کنم. دیشب واقعا خدا دعام رو مستجاب کرد. کاشکی همیشه انقدر زود مستجاب می شد.
واقعا از خدا برای دیشب ممنون. وقتی برای دوستام تعریف کردم چی شده همه گفتن شانس آوردی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 آذر1386ساعت 22:31 توسط شیوا |
|
|
قرارداد اینجایی که کار می کنم رسمیه ولی ۶ ماه آزمایشی بود که اگه بخوان می تونن منو شوت کنن بیرون. هفته پیش رییس جون بهم تبریک گفت که ۶ ماهم تموم شده و امروز هم یک نامه بهم رسید که دیگه آزمایش من تموم شده و بقیه موارد قراداد شاملم میشه. وقتی نامه رو به رییس جون نشون دادم گفت هفته دیگه که گزارش کار سال ۲۰۰۷ رو بهم میدی یا قبلش یا بعدش در مورد تجدید حقوقت هم حرف می زنیم. گفتم ولی من هنوز یکسال نشده. تازه ۶ ماه. گفت می دونم. حالا اگه یادش نره خیلی خوبه. چون من که روم نمیشه یهش یادآوری کنم.
گرچه اینجا همچین هم رسم نیست که سالیانه حقوقت رو ببرن بالا. هر وقت بخوان یک بازبینی می کنن بعد می برن بالا. تو این مدت سریال جواهری در قصر و اغما رو دانلود کردم دیدم. من که به عشق دیدن یانگوم می اومدم خونه و کلی هم دلم مینجانگو می خواست و تا آخرین زمانیکه می تونستم نگاه می کردم. اغما هم بدک نبود ولی من نفهمیدم که آخرش چی شد؟ چرا آدم به اون خوبی بد شده بود؟ در کلش زیاد خوشم نیومد ولی از بی فیلمی بهتر بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 آذر1386ساعت 22:15 توسط شیوا |
|
|
وقتی این وبلاگ رو درست کردم فقط به هوای این بودم که بنویسم. از هر جا که دلم میخواد نه اینکه نگران این باشم که الان دفترم رو نیاوردم. این مدت اخیر وقتی رو دور بدشانسی و بد خیری و هر چی بد بودافتاده بودم از خودم خسته شدم که هر بار میام اینجا می نویسم همش از غم می نویسم. پیش خودم فکر کردم مردم که گناه نکردن که بیان مشکلات منو بخونن.چیزی که همه دارن مشکله. حالا ۲ دقیقه هم که میان اینور اونور چرخ بزنن زرتی بخورن به وبلاگ من و به جای حرفهای دل من غمهای دل منو بخونن. خلاصه این شد که در اثر لجبازی با خودم اصلا دیگه به وبلاگ خودم نیومدم. ترسیدم اگه بیام بازش کنم دلم بخواد که توش بنویسم این شد که حتی اینورا آفتابی هم نشدم. ولی یک سری از کامنتها که برام اومده بود رو امروز خوندم و خیلی خیلی خوشحالم کرد بر همین وسوسه نوشتن دوباره اومد.
این روزا مغازه ها و خیابونها خیلی قشنگ شدن. همه جا زمبل زیمبل آویزونه. آدم خوشش میاد توش بره. یک کتاب آشزی خوشمزه خریدم. به نطر میاد خیلی کتاب خوشمزه ای باشه. یک کتاب چند وقت پیش خریدم ولی اصلا غذاهای توش به نطر خوشمزه نمیاد یا اگه خوشمزه به نطر بیاد انقدر وقت گیره که من یکی حس و حال ندارم که اون همه وقت بزارم. برا همین ایندفغه این کتاب رو اول چند تا غذا رو خوندم بعد خریدم ولی هنوز هیچی از توش درست نکردم. خسته شدم از بس غذاهای تکراری خوردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 20:12 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|