![]() |
![]() |
|
|
سریال میوه ممنوعه رو همه اشو دیدم.به نظرم آخرش خیلی چرت تموم شد. همه به هم رسیدن جز هستی به هیچکی. حالا اون پسره اون وسط یکاره چی بود که گفت من هم دیگه تو رو نمی خوام؟ من اگه کارگزدان بودم آخر داستان رو اینجوری هندی در میاوردم که همه خوب و خوش خرم شدن هستی رو هم به یک سر انجامی میرسوندم. حالا خوبه نشون داد که به کارخونه برگشت وگرنه دیگه هیچی.
ولی وقتی این سریال رو دیدم خیلی یاد بابام افتادم. بابای من هم خیلی جذبه داره. وقتی بگه نه اونوقت باید واقعا جای زمین و آسمون عوض شه تا اون راضی شه. البته من هم مثل غزاله سرکشم و بابام رو یکجورایی تا بله ازش نگیرم راضی نمیشم . خودش هم میدونه که حریف من نمیشه. بدبختی اینجاست که بابام چون خیلی مظلومه دلم نمیاد که باهاش کل کل کنم. ولی واقعا بعضی وقتا من باید کلی مسئله فیثاغورت و فرمول ریاضی حل کنم تا ثابت کنم که من درست میگم. مثلا برا همین کارهای اقامتش باید یک چند وقتی آمریکا بمونه ولی حاضر نیست بمونه. میگه کار دارمو خواهرم هر بار به من زنگ میزنه میگه تو یک چیزی بگو. خلاصه من امروز به بابام میگم بابا جون آدما تو زندگیشون از یک نردبون باید بالا برن تا به هدفشون برسن. تو تا اینجا خیلی از پله ها رو راحت بالا اومدی. نردبون پله های زندگی همه اشون یکسان نیست. بعضی هاش بهم نزدیکتر بعضی دورتر. حالا این پله یک کم بالا رفتنش سخته. اگه الان برگردی پایین هرچی پله تا اینجا اومدی رو خراب می کنی. می دونم بابام خیلی کار داره ولی باید این رو هم درک کنه که برا بعضی چیزا باید صبر کنه. میگم بابا جون یادته خواهرم ایران اومده بود به جای یک هفته مجبور شد ۲۰ روز بمونه تو گفتی حتما قضا و قدر بوده. حالا به شما رسید دیگه قضا و قدر نیست؟ وقتی هم که جواب نداره بده میگه حالا بزار ببینم چی میشه. خلاصه آخرش با این حرفا یک کم آروم شد. خدا کنه زودتر کارش درست شه وگرنه فکر کنم شبونه فرار می کنه بر می گرده ایران. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مهر1386ساعت 16:52 توسط شیوا |
|
|
انقدر تو همه وبلاگها راجع به سریال میوه ممنوعه خوندم و همه ازش تعریف کرده بودن من هم وسوسه شدم که دانلودش کنم ببینم. آخه اصلا هیچکی قشنگ توضیح نداده بود که کی یه کیه. برا همین من هم گفتم برم یک قسمتش رو دانلود کنم حداقل بفهم کی کیه؟ خلاصه ۹ قسمت دیشب دانلود کردم و همه ۹ قسمت رو دیدم.
البته من هر وقت تو وبلاگ می جرخم و می بینم از یک فیلمی تعریف شده میرم دانلود می کنم ولی یک چند بارهم الکی وقت هدر دادم و فیلم آبکی دیدم. ولی تجربه ثابت کرده سریالهای ماه رمشون خوبه. من هم وقتی ایران بودم مشتری پر و پا قرصش بودم. ولی بدبختی اون موقع همیشه سر کار بودم. یا مامانم صبط می کرد یا اینکه یک جورایی می دیدم. راستی یکی ازم خواسته بنویسم من برا خواهرم چیکار کردم؟ راست راستش هیچکار. تا وقتیکه با هم بودیم که مسدنول به هم ریختن اتاق خودم بعدش هم اتاق اون بودم. آخه نمی شد اتاق اون مرتب باشه مال من نا مرتب. خیای تو چشم می اومد. بر همین من از عم می رفتم هی وسایلم رو تو اتاق اون جا میزاشتم. ترتیب شکلاتاش رو میدادم که یک وقت خراب نشه. لباساشو کش می رفتم چون عاشق لباس خریدن بود و من زحمت لباس پوشیدن رو براش می کشیدم. استاد این بودم که جیغش رو دربیارم. خیلی کارهای دیگه هم می کردم براش ولی دیگه به همینا قناعت می کنم. راستی یک سوال تو این سریال میوه ممنوعه یک جا هستی یک آهنگ میزاره گوش میکنه . همون موقع که جاح آقا فتوحی هم تو ماشین کناریشه؟ کسی میدونه خواننده اون کیه؟ یا فقط بر این سریال ساختن؟ آخه هستی نوار گذاشت. پس فکر نمی کنم فقط برا سریال بوده باشه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مهر1386ساعت 22:33 توسط شیوا |
|
|
خیلی حال میده که آدم خواهر بزرگتر از خودش داشته باشه. چون هر چند وقت یکبار برات یک بسته می فرسته که توش کلی لباس و کیف و. کفشه. وقتی من ایران بودم و اون نبود می گفتم که چون این مدل رو اینجا نمی تونم پیدا کنم می فرسته. بعدش اوایلش که اومدم اینجا فکر می کردم چه خواهر گلی دارم میخواد من احساس غربت نکنم برا همین تند تند بسته می فرسته. من هم که سوء استفاده چی. هر چی که دلم می خواست می گفتم. مثلا من فلان کفش رو دوست دارم یا فلان مدل لباس قشنگه من خوشم میاد. دوهفته نمی شد که بسته ام می رسید و مورد درخواستی توش بود. بعدش من زنگ میزدم که چرا فرستادی (البته از خدام بودا). ولی ابن اواخر دیگه می گفتم جان من نفرست من دیگه جا ندارم. یعنی تا مامانم بود که از ایران هم کلی بسته می داشتم. مامانم تا یه چیز می دید و خوشش می اومد برام می فرستاد. خلاصه کلی خوش به حالم بود یا مامان جونم می فرستاد یا خواهرم.
دیروز هم یک بسته دیگه از خواهر جونم رسید که توش کلی برام چیز میز گذاشته بود من ذوق مرگ شدم. امروز وقتی داشتم می رفتم بیرون دیدم لباسم سر تا پاش رو خواهرم برام فرستاده. بلوز و شلوار و کیف و کفش و همه چی. من همیشه دلم می خواست یک برادر می داشتم. نمی دونم اگه برادر بزرگتر هم داشتم همینجوری بهم میرسید یا نه؟ ولی با اینحال حاضر بودم که با هم می بودیم ولی برام این همه چیز میز نمی فرستاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مهر1386ساعت 2:42 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواد داد بزنم انقدر که گوش همه کر شه؟ انقدر صدام بلند باشه که به گوش خدا هم برسه. دلم میخواد همه حرفایی که تو دلم قلمبه شد و تو راه گلوم گیر کرده رو بریزم بیرون.
بعضی وقتا دلم میخواد پشت پا بزنم به همه چی و بگم به درک. هرچه بادا باد. هرجای کار رو می گیرم یک جای دیگه کار می لنگه. هر کاری کردم امروز نتونستم ایران رو بگیرم. هر وقت با بابام حرف میزنم میگم خوب از ایران چه خبر؟ اون هم یک سری خبر معمولی میده یعنی هنوز هیچ خبری نداره که چی شده. نمی دونم چه مشکلی پیش اومده (یک مدرکی رو که بابام احتیاج داره هنوز به دستش نرسیده) برا همین نمی تونه از آمریکا بیاد بیرون و کلی دمقه. به قول خودش میگه خوش میگذره ولی من از بیکاری خوشم نمیاد. کلی کار دارم ولی اینجا گیر کردم. تو دلم گفتم خبر نداری بابا جون. خیلی حس بدیه وقتی آدم ندونه که چیکار میخواد کنه و به کجا تعلق داره. از یک ور دلم نمی خواد ایزان باشم چون دلم نمی خواد ببینم که واقعا مامانم نیست. از یک ور دلم نمی خواد بابام تنها باشه. بابام هم فعلا نمی تونه و نه می خواد که ایران رو ترک کنه. خودم از تنهایی و هیچ کی رو اینجا نداشتن خسته شدم. از یک ور دیگه اینجا جا افتادم. اگه بخوام برم پهلوی خواهرم باز باید از صفر شروع کنم و اصلا به هیچ وجه حسش نیست که دوباره روز از نو روزی از نو ولی از اونور هم دلم میخواد من هم با خواهرم باشم. حالا یکی به من بگه من چه غلطی کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 23:5 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواد بدونم دل خوش سیری چنده؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 19:58 توسط شیوا |
|
|
مهمونی به خوبی و خوشی برگزار. یک دره هم خسته نشدم. چون اصلا به خودم زحمت ندادم. غذا که از بیرون بود. ظرفها هم که یکبار مصرفو مهمون هام هم خودشون طرفاشون انداختن تو سطل. پس کاری برا من نموند.
این چند مدت اخیر خیلی کار کردم. هم سر کار هم خونه. یک جورایی هم همش دنبال یک چیزی هستم که نمی دونم. نمی دونم چرا شبا تو خواب عین خروس جنگی شدم و عین سگ پاچه همه رو می گیرم. تو بیداری حرفام رو میخورم بعد تو خواب به چنگ میرم. وای چی می شد بعضی وقتا می شد حیا رو قورت داد و قشنگ طرف رو بشوری بزاری کنار. فقط نمی دونم چرا خوابهای من همش ایرانم. یعنی همش خواب خونه خودمون رو می بینم. فکر کنم دلم برا خونمون تنگ شده. نمی دونم دفعه بعد که خونمون رو می بینم کیه؟ بابام از سفر برگرده باید یک سفرنامه بنویسه. نمیشه من زنگ بزن به خواهرم و از دست بابام نخندم. ولی حیف که بابام داره بر میگرده و دوباره از هفته دیگه من غصه تنهاییش رو میخورم. کاشکی می شد بمونه ولی حیف. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 مهر1386ساعت 20:49 توسط شیوا |
|
|
عین آدمهای قراضه شدم. همه جام درد می کنه. امروز سرم درد میکرد. من اصلا دوست ندارم که قرص بخورم. من وقتی سرم درد می گیره دستم رو که رو پیشونیم میزارم و فشار میدم بهتر میشه. ولی دیدم اینجوری دستم خسته میشه. برا همین از این باند کشی ها هست که برا دست درد می بندن رو من بسته بودم به دستم رو باز کردم بستم به سرم.
هنوز ۵ دقیقه از این کار نگذشته بود که یکی از دوستام اومد پهلوم به جای اینکه ناراخت شه بگه چی شده به قیافه مضحک من می خنده. میگه این چیه بستی به سرت؟ فردا شب کلی مهمون دارم. خونه هپله. امروز خونه تمیز نکردم. فردا باید بکنم. اولش می خواستم دعوت کنم بیرون برای باربکیو ولی هوا خوب نیست مجبور شدم خونه دعوت کنم. این یعنی بعدش هم تمیز کزدن. البته من با ظرف یکبار مصرف پذیرایی می کنم برا همین ظرفشوری ندارم. من خودم رو تو ایران کشتم که مامان جون مهمون داری ظرف یکبار مصرف بزار. اینجوری مهمونی بعدش بهت کوفت میشه. بعدش تو میمونی و یک خروار کار. البته یک خانمه بود که وقتیکه مامانم خیلی مهمون داشت کمک میومد ولی مامانم هم پا به پای اون کار میکرد. ولی همیشه هم جواب می شنویدم که هر وقت رفتی خونه خودت بعد تو بشقاب یکبار مصرف مهمونی بده. من همیشه هر وقت بیشتر از ۲ یا ۳ نفر مهمون داشته باشم بدون استثتا ظرف یکبار مصرف میزارم. من اصلا حوصه یک کوه ظرف رو ندارم. ولی تو ایران مگه میشه که ظرف و ظروف به رخ هم نکشید. فلان سرویس اونقدر پارچه. اون همه پول دادی که تو مهمونی ازش استفاده کنی. مخصوصا اینایی که تازه عروسی کردن و میخوان جهازشون رو به هم دیگه نشون بدن که دیگه واویلاست. شاید اگه من هم ایران بود چزو این گروه بودم ولی فعلا که نیستنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مهر1386ساعت 0:2 توسط شیوا |
|
|
امروز سر کار گیج خواب بودم. دیش یکی از فامیاهای بابام ساعت ۴ صبح زنگ زده زو موبایلم. من جدید وقتی خوایم تلفن زنگ بزنه گوشی و بر نمی دارم چون می دونم صبح از زور خواب می میرم. میگم اگه کسی واقعا کارش واجب باشه زنگ میزنه رو موبایلم.
خلاصه یک چشم بسته اون یکی هم نصفه باز فقط تونستم بفهمم که تلفن از ایرانه. حالا مگه می شناختم کیه. ازم پرسید خوابیده بودی عزیزم؟ میگم بله. حالا نمیگه که باشه برو بخواب بعدا زنگ میزنم. منم از اونور روم نمیشد بگم من خوابم میاد. آخه خودش پرسید اونجا الان ساعت چنده. اینجا ۱۰:۳۰ شبه. گفتم پس برا من بابد ۴ یا ۴:۳۰ باشه. خوب این یعنی عقل کل من خوابم بعدا زنگ بزن. حالا داره حرف میزنه از چی حرف میزنه. فلانی رفت مالزی. فلانی از چین برگشت. فلانی عروس کرده هفته دیگه میرن خونه خودشون. حالا این وسطا اینا به من چه ربط داشت نمی دونم. حالا آخر این حرفا چی بود؟ بابا کی برمیگرده؟ منم گفتم نمی دونم فکر کنم ۲ هفته دیگه. خواهرم شانس آورده بود که خونه نبوده چون از قرار معلوم اول اونجا زنگ زده بعد به من. به من میگه خونه نبودن شما می دونید کجان؟ ای بابا من از کجا بدونم. من ۳ روزه خرف نزدم. انقدر خرف زد حرف زد که خواب از سرم پرید. شانس آوردم رییس جون امروز نبود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مهر1386ساعت 22:53 توسط شیوا |
|
|
دست دردم دوباره شروع شده. دوباره مجبور شدم که دستم رو ببندم. جنی وزن کتاب هم برام سنگینه. یعنی وقتی می خوام کتاب بخونم نمی تونم با دست چپم تنها نگه دارم. خدا رو شکر که دست چپم درد می کنه. چون با دست چپم زیاد کار نمی کنم برا همین زیاد مهم نیست. فقط امیدوارم دست راستم دوباره درد نگیره.
دلم یک خواب خوب و راحت میخواد. یک خواب بدون دردسر. دیشب خواب دیدم که با هزار دردسر برا یک هفته تونستم برم ایران. ولی نمی زارن که نه بابام نه مامانم حنی خواهرم رو ببینم. تو خوابم خواهرم هم ایران بود. بچه اش هم بود. ولی نمی زاشتن من کسی رو ببینم. تو خونه خودمون بودم. ولی کسی توش نبود. .قتی مامانم رفت. همه پای تلفن دست به سرم میکردن. هیچیکی تلفن رو ۲ دقیقه هم نگه نمی داشت. دیشب همون صحنه ها دوباره تکرار شد. می ترسم واقعا.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 21:31 توسط شیوا |
|
|
همین الان داشتم ایمیل هامو چک میکردم اینو گرفتم خیلی خوشم اومد گفتم بزارم اینجا. دیدم جدیدا هرچی نوشتم غم بوده این یکی نباشه.
بعضی وقتا وقتی گریه می کنی کسی اشکت رو نمی بینه بعضی وقتا وقتی درد داری کسی زخم تو رو نمی بینه بعضی وقتا وقنی نگرانی کسی استرس تو رو نمی بینه بعضی وقتا وقتی خوشخالی کسی لبخند تو رو نمی بینه . . اما فقط کاقیه یکبار بگوزی . اونوقت همه می دونن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مهر1386ساعت 21:25 توسط شیوا |
|
|
پست قبلی یک کم گیج کننده بود ولی چاره ای نبود. نمی تونستم کامل توضیح بدم. فقط می تونم بگم خبر بد خبر فوت کسی نبود. چون بابام پهاوی خواهرم بود مجبور شدم موضوع رو به خواهرم بگم. اون بهم گفت من درستش می کنم ولی به قول خواهرم می گفت من و تو اگر هر چی بگیم و اوضاع خراب شه بعد اوضاع بدتر میشه. بعد حال بیا و جواب بابا رو بده. خلاصه خواهرم گفت تو هیچی نگو تا من ببینم چیکار میشه کرد.
خیلی بده که آدم دور باشه و از راه دور بخواد یک سری مسائل رو کنترل کنه. این ماشین کنترلی ها هم تا یک مسافتی رو می تونه کنترل کنه بعد اونوقت می میخوام از یک قاره یک قاره دیگه رو کنترل کنم .چون اونحا هم نیستم نمی دونم که کی راست میگه کی دروغ میگه. نمی دونم چرا این معضل حل نمیشه. نمی دونم چقدر باید صبر کنم تا همه چی درست شه. اگه من دیوونه شدم رفت هیچ جای تعجبی نداره. دیشب خواب دیدم تا ایران پیاده رفتم و به سه راه فرمانیه که میرسم دیگه از شدت حستگی نمی تونم راه برم. هرچی سعی می کردم از موبایلم بابام رو بگیرم تا بیاد دنبالم کار نمی کرد. از اونورهم یکی منو از پشت سر گرفته بود و نمی زاشت که من جلو برم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 18:58 توسط شیوا |
|
|
این هفته از خوش گذرونی زیاد خسته شدم. این هفته هر شب یک جوری الواتی کردم. یا شام رفتم بیرون یا مهمون داشتم یا مهمونی بودم. البته این از اعجایب خلقته چون اصولا من زیاد جایی نمی رم.
امشب رفتم بولینگ. هی گفتم من بولینگم خوب نیست نمیام. به خرجشون نرفت. من نفر اول از آخر شدم. چیه خوب باز نفر اوله. امروز خیلی حالم گرفته شد چون یک تلفن بد بهم شد. بابام هنوز خیر نداره.. گفتم به بابام نگن تا بره ایران. تمام مدت تو بولینگ بهم کوفت شد. هیچ راهی برای دو در کردن بولینگ نداشتم. با تمام اعصاب خوردی رفتم ولی همه فکرم ایران بود. نمی دونم به بابام بگم یا نه. اگه بگم می ترسم با پرواز بعدی بره ایران. نمی دونم اگه سر خود برای خودم عمل کنم بعدش بابام چی میگه. مطمئننا عصبانی میشه ولی خوب من هم راهی ندارم. باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنم. مشکل اینجاست که نمی دونم کدوم بده کدوم بدتر. خدا به خیر بگذرونه. نمی دونم کی همه چیز به حالت اول بر میگرده؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 22:6 توسط شیوا |
|
|
دیشب خیای خواب ترسناکی دیدم. با جیغ خودم از خواب پریدم . اومدم داد بزنم تا مامان یا بابام رو صدا کنم که بیان تو اتاقم که یک مرتبه یادم افتاد اینجا کسی رو ندارم که اگه شب خواب بد ببینم داد بزنم تا یکی بیاد تو اتاقم.
من همیشه از تاریکی می ترسیدم. یادمه حتی وقتی تو ایران بودم در اتاقم باید باز می بود. چراغ راهرو رو هم روشن می زاشتم که یک نوری بیرون اتاق باشه. با چراغ خواب خوابم نمی برد. یادمه خواهرم هر وقت می خواست جیغ منو در بیاره در اتاق رو می بست منم جیغ و دادی بود که راه نمی انداختم. دیشب تا جون داشتم تو خواب می دویدم. عمرا من انقدر بتونم بدوم. مخصوصا الان که یک قرن میشه من ورزش نکردم و اصلا نفس ندارم. یک سریال اینجا نشون میده که یک دختره است که می تونه با مرده ها حرف بزنه. بعضی وقتا میگم کاشکی منم می تونستم ببینم. اونوقت خیلی خوب می شد. هر وقت دلم می هواست مامانم رو می دیدم ولی اینجوری فقط باید شب بشه و شاید تو خوابم بیاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 21:35 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|